تبلیغات
سهم من از دلتنگی - ترس
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

ترس

با من از قصه ها سخن بگو

به زبانی که گرد فراموشی از خاطراتم زداید

به یادم آورد هر آنچه را که محکوم به فراموشی است

به یادم آورد روزهایی را که دلم با آرزویی خوش بود

و گوشم از نوای ساز دلنواز عشق لبریز بود

روزگاری که ترس بی معنا بود

و امید در رگ حیات جاری

آه که همیشه روزگار را از ترس روزهای بدتر ستوده ایم

از ترس کمتر با کم خوشنود بوده ایم

و از بیم مرگ، زندگی مرگ اندود را زیسته ایم

ما هرگز خنده ای نکرده ایم که از سر شادی باشد

و صد افسوس که تلخی لبخند از لبانمان جدا نمی گردد.

آه که این غمنامه چقدر بی روح است

با من قصه بگو

بلکه خواب به چشمانم امانی از سر دلسوزی بدهد

دیده گانم را ببندم و از این سیلاب ویرانگر برای آنی رها گردم.

دیگر هیچ امیدی بر هیچ کسی نمی بندم

دیگر من هستم و خودم

نه خدایی که گونه هایم را پاک کند

و نه همراهی که بی منت گوشم کند

و

چقدر وحشتناک است دمی که می فهمی تنها هستی

دراین بازار مکاره که زندگی اش نام داده اند

دیگر نه امید حیاتی است و نه شجاعت ممات

از بودن بیزارم و از رفتن بیمناک

اما می دانم که قصه اگر چنین کج تاب ادامه یابد

شجاع ترین فرد روزگار خواهم شد!!!!!

کاش پیغام خفته در جملاتم را می فهمیدی..



نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
سه شنبه 1 اردیبهشت 1394-09:36 قبل از ظهر
نظرات() 

الیش بانو
دوشنبه 4 بهمن 1395 07:02 قبل از ظهر
چقدر وحشت ناک است دمی که میفهمی تنها هستی....
زهرا
شنبه 4 مهر 1394 02:30 قبل از ظهر
تا هستی و غزل هست دلم تنها نیست...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.