تبلیغات
سهم من از دلتنگی - آه از روزگار
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

آه از روزگار

 

وای از عشقی که رنگ تکرار می پذیرد

و گلویی که به واگویی بی احساس دوستت دارم تنبیه گشته است

وای از خاطراتی که جرات ورق خورده شدن ندارند.

آه که می ترسم به روزهای رفته نگاهی وارونه بکنم

نمی دانم کجای قصه می باید دوباره خویشتن خویش را یابم

روزهای اول مدرسه

گربه به بالای درخت می رود....

 

ترس از زن همسایه ...

نکند توپ پلاستیکی مان را پاره کند!

 

می ترسم

هنوز هم می ترسم

که جمعه ها زودترتمام  شوند...

دفتر مشقم در خانه جا مانده باشد...

از صدای فریاد معلم

و

از پسران بزرگتر کوچه می ترسم.

 

کیفی در دست

لی لی کنان

بی واهمه فردا،

شوق ، شوق ِ لحظه بود، ترس، ترسِ لحظه بود

 

ناگهان صدای نای بم تر شد

آه که کودکی نکرده جوان شدیم


گل های خانواده یک به یک پزمرده شدند

مادربزرگ، پدربزرگ، دایی...

زندگی داشت یادم می داد که شوق همیشه شوقِ لحظه نیست

و ترس، همیشه ترسِ لحظه نیست

روزها می توانند تیره باشند گل ها می توانند پیر نشده پژمرده شوند.

 

آه به کدامین نقطه گذشته برگردم

سفره های جادویی افطار

ربنا هایی که تا مغز استخوان نفوذ می کردند

دعاهایی که از ته دل بر می خواستند

و خدایی که هنوز اسیر فلسفه و منطق نشده بود

من شبان بودم و خدا در بند ملاصدرا، فیثاغورس، افلاطون، ابن سینا و عطار گرفتار نبود

خدا همان خدا بود

من بودم که زمزمه می کردم

ای نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاری...

آه

که باغچه دلمان از بوی نیلوفر و بنفشه خالی گشته است

و حیات قلبمان تشنه پول است

آه از این عطش مرگ ساز

که سایه خدا را با تیر میزند

دلم گرفته است

حیرانم چنانکه گفته خود را نیز نمی دانم.

 

یادم آمد داشتم از روزهایی می گفتم که دلم دل بود، خدایم خدا بود

هرچه و هر که واقعی بود، بی غش بود

عشق هنوز تکراری نشده بود

عشق حدیث تازه ای بود که زندگی می ساخت

می آفرید و امیدوار می کرد

آه از روزهایی که بر نمی گردند

آه از روزگاری که جوانیم را دزدید

آه از من

از مادرم

و موهایش که سفید می شوند

از پدرم که قهرمان قصه ام بود وهر روز تکیده تر می شود

آه از روزگار.

 

 

 



نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
چهارشنبه 29 بهمن 1393-11:49 قبل از ظهر
نظرات() 

زهرا
شنبه 4 مهر 1394 02:32 قبل از ظهر
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
سیدمصطفی باقی
پنجشنبه 30 بهمن 1393 05:31 بعد از ظهر
پاینده باشید
یه دنیا امید
چهارشنبه 29 بهمن 1393 12:26 بعد از ظهر
از تصادف جان سالم به در برده بود و می گفت :
زندگی اش را مدیون ماشین گران قیمتش است ...
و خدا همچنان لبخند می زد ..

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.