تبلیغات
سهم من از دلتنگی - برگها پژمردند
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

برگها پژمردند

برگها پژمردند

و خاک شدند چنان که گویی هرگز نبودند

و جمعی را شیدای رقص واپسین خود نمودند

ما ماندیم،  این باد ویرانگر

و این گذر زمان.

 

آه که دیگر دلم به آمدن بهاران خوش نیست

و به بی رحمی پاییز عادت نموده است.

تنم به هیجان نمی آید

و با سرمای زمستانه عجیبن شده است

انگار هرگز گرم نبوده است.

 

به گذشته بر می گردم

و از اوراق خاطرات سراغ آخرین لبخند بی دلیلم را می گیرم

نمی دانی خنده قلب شکسته چقدر دردناک است

نمی دانی وقتی مرد می گرید چه بی صدا می شکند.

به آیینه نگاهی می افکنم

دارد باورم می شود خط های روی پیشانی ام

سردی نگاه حیرانم که به رویم فریاد می زند:

"نتوانستی مرد"،

اشک هایم را پاک می کنم

از خودم و دنیایی که ساختم خجالت می کشم.

این عهد من با رویاهایم نبود

این وعده من با دل تنهایم نبود.

آهی از سر خستگی می کشم

که راه نرفته، پاهای دلم تاول زده است.

 

پاییز رخت بر میبندد

و سرما با صولت یلداییش می آید

 و در من جشنی از جنس دلشوره به پاست

در این مرگزار روزگار

از من بهاران دورتر

من به زمستان های غمگین عادت دارم.



نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
پنجشنبه 4 دی 1393-09:58 قبل از ظهر
نظرات() 

بهنام
یکشنبه 19 بهمن 1393 02:59 بعد از ظهر
سلام خسته نباشین.واقعا عالی بودن
منتظر متنهای جدیدتون هستیم.
محمد
پنجشنبه 2 بهمن 1393 08:34 بعد از ظهر
سلام
خیلی باحال بود مطالبت
با تبادل لینک موافقی؟
موافق بودی لینک کن بعد خبر بده لینکت کنم
صبا
سه شنبه 30 دی 1393 10:10 بعد از ظهر
زندگی رو سخت نگیر .مثل همیشه با احساس نوشتی
پنجشنبه 4 دی 1393 06:32 بعد از ظهر
دیرگاهی است فریادِ سکوت ، زمان را مه آلود کرده است

و روزهای خوب در جاده های ترحم به انزوا نشسته است

شاید پشتِ نقابِ لحظه ها خفته باشد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.