تبلیغات
سهم من از دلتنگی - بیا با هم بگرییم
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

بیا با هم بگرییم

                        

نه! این قفس سزای من بی تو نیست

من دلم هوای پرواز کرده است

بالهایم را به دیوار می کوبم

اما انگار این کابوس را پایانی نیست

این حدیث زنده به گوری من

چقدر بی انتهاست

اه ای نازنین

بغض ها راه گلویم را بسته

و فریادم گواه دیوانگی بیشترم است

انگار هر غریوی ، سند نزدیکی بیشترم به سوی جنون است.

هر روز غریبه تر از دیروز

هر لحظه درمانده تر از پیش

به ایینه نگاه می کنم

افسوس که نشانی از خنده های بی دلیل سابق نیست

آیینه شاهد تنهایی من است

همه جا، هر گوشه ای جای خالی تو را صدا می زند

تویی که قرار بود هیچوقت جایت خالی نباشد.

می دانی انتظار چیست؟

می دانی گریه های عصر های جمعه چقدر شکننده است؟

می دانی طعم بستر خالی اشک آلود چیست؟

حسرت شعری که نوشته شود اما خوانده نه

شیون متهمی که بی محکمه به دار آئیخته شود؟

می دانی شجاعت ابلهانه ما  چقدر ویرانگر است؟

نمی دانی!

این چمعه هم گذشت

دستانم خالیست

و تو دورتر از همیشه هستی

می دانم حال تو هم خوب نیست

می دانم تو هم بی تابی

آه ای نازنین

بیا با هم بگرییم؟

دلم گرفته است.

 

 

 



نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
جمعه 18 آذر 1390-08:00 بعد از ظهر
نظرات() 

مرجان
شنبه 10 دی 1390 09:00 قبل از ظهر
واقعا قشنگه وبلاگت حرف نداره
راز
شنبه 3 دی 1390 11:48 قبل از ظهر
ببخشید با اجازه تون از دل نوشته شما برای بیان احساسم استفاده کردم.
خیلی تلخ است که ساعتها به فکر دیدن شخصی باشی،نقشه ها برای لحظه دیدار بکشی،ثانیه ها را معکوس بشماری تا مگر انتظار سر آید، اما درست سر آن لحظه نتوانی بر چهره دلنشین او نگاه کنی،
....
وهمچنین از ترس غریبه هاودوستان

ولی دردناک تر آن است که با اینهمه اشتیاق بی پایان گمان به بی تفاوتی تو نسبت به خود برند .

راستی چقدر رویایی می شد اگر چشمها زبان داشتند!و می گفتند هر آن چه در ورای خود دارند، که اگر اینچنین می شد باری سنگین از دوش دل برداشته می شد.آنوقت انسانها به هم دروغ نمی گفتند، انوقت صداقت رنگ دیگری می گرفت.
یاسر
یکشنبه 27 آذر 1390 07:33 بعد از ظهر
سلام دوست عزیز
وبلاگ جالبی داری
حرفات دلنشین ساده هستن
موفق باشی
سپیده
جمعه 25 آذر 1390 06:09 بعد از ظهر
بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش که چون یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگیست که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بین
که در آن خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است
گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
راز
چهارشنبه 23 آذر 1390 11:37 قبل از ظهر
حرفهای زیادی برای گفتن دارم،اما حس غریبی به سکوت وادارم می کند...باشه سکوت می کنم.
elnaz
سه شنبه 22 آذر 1390 02:34 بعد از ظهر
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم

شعر از : سهراب سپهری
ما که شعرهای شمارو میخونیم چرا شعری که خوانده نمی شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟////
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.