تبلیغات
سهم من از دلتنگی - پائیزت مبارک
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

پائیزت مبارک

                                

در می گشایم

دستهایم را به ابرها می دهم

و نگاهم را به آسمان

کفش هایم را می پوشم

و راه می افتم.

 

دلم گرفته است

چون ابرهایی که با من در تکاپو هستند

چوششی کور برای رسیدن و آسودن

 

گم می شوم

در کوچه و خیابان

در شلوغی شهر

دوست دارم آنقدر راه روم

که به مکانی بی هیاهو برسم

من باشم و خیال

من باشم و رویای همراهی چشمان ِ تو

 

شهر ملتهب است

دود است و بوق

کثیف است و شلوغ

آه

هر چقدر قدم بر می دارم

حرکت دایره وار من به سکوت ختم نمی شود

از سر ِ غربت به اطراف نگاهی می افکنم

انگار همه قهرند

چون من

که هیچ کس را نمی شناسم

آه

من امروز چقدر تنهایم!

دست بر گونه ام می کشم

خیس است.

باران می بارد

دست هایم را می گشایم

تا تنم را به دست آب بسپارم

زیر نور چراغ سر ِ کوچه

قطرات باران چون در می درخشند

گریه ام می گیرد

و اشک و باران یکی می شود.

 

کوچه خالیست

انگار همه می دانند

که ضیافت من و باران جای غریبه ها نیست

که این بزم را فقط تویی شاید

 

 

یاد تو به جانم صاعقه ای می بخشد

وای که جای تو چه اندازه خالیست

تو نیستی باران معصومانه تر می بارد

تو نیستی

باران گریه بر انگیز تر است

تو نیستی

دلم به حال ِ تنهای خودم می سوزد.

می دانی

باران ِ بی تو

شکنجه است

باران ِ بی تو

بارش پر شتاب تنهائیست

چشم می بندم

و تو را می بینم

دست هایت رو به آسمان است

و با صدای بلند می خندی

نارون های آرام

و ناودان های کوچه

به هم آوایی ما امده اند

دست خیس تو را می گیرم

و دوشا دوش ِ تو قدم بر می دارم

شهر تعطیل است

هر چه هست

منم

هر چه نیست غریبه است

هر چه هست و نیست

تویی

نجوای بیقرار لب های ماست

و بارانی ست که پاییز را مژده آورده است

آه ای نازنین

می بینی چه خیال پردازم کرده ای؟!!

پائیزت مبارک



نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
سه شنبه 5 مهر 1390-11:43 بعد از ظهر
نظرات() 

afsane
چهارشنبه 7 دی 1390 12:29 بعد از ظهر
فوق العاده می نویسید بسیار بسیار زیبا
من واقعا لذت می برم از خوندنشون
ولی چرا این قدر دلتنگید؟
elnaz
یکشنبه 17 مهر 1390 12:47 قبل از ظهر
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد... وسعت تنهائیم را حس نکرد... در میان خنده های تلخ من.. گریه پنهانیم را حس نکرد... در هجوم لحظه های بی کسی... درد بی کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پایانیم را حس نکرد
راز
یکشنبه 10 مهر 1390 10:17 بعد از ظهر
چند روزی بود حال غریبی داشتم،مات و مبهوت
نه دلی برای حس کردن
ونه ذهنی برای فکر کردن
آخه عقل ودلم به خاطر نبردطولانی
به کمای عمیقی فرو رفته بودند
ومن مثل یک مردۀ متحرک بودم
ومات وحیران ازاین حال.
تااینکه دیشب چندتاازشعرهاتون،که خیلی دوستشون دارم،راچندبارخوندم؛عجیب منقلبم کردندکه بیشترازیک ساعت گریه کردم.

raha
چهارشنبه 6 مهر 1390 10:50 بعد از ظهر
باز پاییز از راه رسید با بغض همیشگی اش كه همچنان با گذشت سالیان متمادی عشق خود را با قطرات بارانش ابراز میكند.
hera
چهارشنبه 6 مهر 1390 12:17 بعد از ظهر
به تو ؛ در پاییز ...

در پس فراغت آتشین تابستان ؛
در گذر از خاطرات هرآنچه و جز تو هیچ ؛
باور بودنت ، خنکای سایه است میان بهت سوزان دلتنگی .

نگاهم با توست . دستانم اما ؛
از همان اولین بودنت ، رو به خدایی است که از رگ گردن نزدیکتر است !

و من اینجا ، به تو می نویسم ، در پاییز ...

از نسترن هایی که با قصه من ، پاییز را در بهار تجربه کردند ؛
از خواستنت که گناه می انگاشتم و حالا همه اعتقاد من است .

از در پای خسته عاشقی مانده بر برگ ؛
زرد ِ زرد ِ زرد ، دلتنگ ِ دلتنگ ِ دلتنگ .

از پنجره ای که امروز ، مرز من و تن نمناک کوچه است ؛

از تویی که در این همهمه ، هنوز تنهایی شاید ؛
از منی که به تو نمی رسد ؛
از حادثه پاییز ...

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.