تبلیغات
سهم من از دلتنگی - من ِ ترسو
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

من ِ ترسو

                           

تا تو نگاه می کنی

ترسو ترین مرد جهان می شوم

و بی اندک مقاومتی تسلیم وحشیت نگاهت می گردم.

 

تا تو می خندی

غم دنیا در دلم می شکند

حیران می شوم

از این همه مستی ناب

از این هجوم  ِ بی منت  ِ زیبایی

با لبخندت اوج می گیرم

آسمانی شده و در پهنه بی کران دیده گانت غرق می شوم

و بدینسان در زیبایی محو می گردم.

 

تا تو نگاه می کنی

رعشه ای تنم را می لرزاند

قلبم به شتابی گران میفتد

پاهایم سرد می شوند

منجمد می شوم

خشک ِ خشک

دیگر هیچ کس را نمی بینم

من می مانم و رویایی محال

که کاش نگاهت تا همیشه با من بود.

 

تا تو صدایم می کنی

خوشبختی دق ِ باب می کند

گوشم آشنا ترین نغمه جهان را می شنود

تبی وجودم را می سوزاند

موجی درونم را می لرزاند

من می مانم و حیرانی ناب

با نگاهم می گویم

مرا به اسم صدا کن

صدایم کن

تا امان یابم

تا احساس آرامش به کلبه طوقان زده ام باز اید

تا یادم بیفتد

که هنوز زنده ام

هنوز ارزش دوست داشته شدن را دارم

و هنوز به آخر جاده چند فرسخی باقیست!

 

تا تو می ایی

یک پارچه ترس می شوم

نیامده،  ترس  ِ رفتنت، وجودم را می آزارد

که همیشه گمان کرده ام

تو تنها مهمانی

که با من  ِ  پیر

فقط برای چند روز می مانی

برویم خیره می شوی

و من نگاهت می کنم

که شاید از چشمانم بفهمی این همه نیاز را

آه ای دلپذیر

مظلومیت نگاه  ِ  خسته  ِ  مرا می فهمی؟

که چه نا امیدانه التماست می کند؟

که چه بینوا عاشقت شده است؟

آه!

کاش سئوال خفته در ورای چشمانم را می خواندی!

کاش می فهمیدم که دوستم داری؟!

.

.

تا تو نگاه می کنی

ترسو ترین مرد جهان می شوم! 

 

 



نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
جمعه 24 تیر 1390-06:49 بعد از ظهر
نظرات() 

راضیه تنها
یکشنبه 26 تیر 1390 11:16 قبل از ظهر
امروز آمده و هنوز به یاد دیروزم، بی تاب و بی قرارم، هنوز دارم به عشقت میسوزم
دیروز رفته و دلم کجای کار است ، نمیدانم دلت هنوز به یاد دل من است
میسوزم و میسازم و گله ای ندارم از این لحظه ها ، این تقدیر من است با همین حال و روزم هدر رفت تمام سالها
میدانم فردا می آید و من مثل امروزم ،مثل امروز که در حسرت دیروز نشسته بودم ، مثل دیروز که عاشقت شده بودم ، عاشق شده بودم و از این روزها بی خبر بودم ، نمیدانستم تو میروی ، چقدر من خوش خیال بودم
ساناز
شنبه 25 تیر 1390 12:52 قبل از ظهر
به عنوان یکی از خوانندگان مشتاقتون ازتون خواهش می کنم بیوگرافی تون رو هم اگه ممکنه تو وبلاگتون بذارین.در ضمن شعر امروزتون هم خیلی عالی بود.
راضیه تنها
جمعه 24 تیر 1390 08:45 بعد از ظهر
لابه‌لای مدادهای رنگی‌ كودكی

مردی گم شده است

و لابه‌لای من ، كودكی



یكی بیاید مرا پیدا كند

یا نقاشی‌ام كند

لااقل

مداد‌ رنگی‌‌های آن بچه را

روی میزش مرتب كند



************



لابه‌لای بغض‌های كودكی

مردی

عاشقانه‌ای از شاملو می‌خواند

لابه‌لای روپوشِ دبستان

مردی

موهایش را شانه می‌كند



كاش امروز

نروم «پریوش» را ببینم

كاش زنگِ اول

دیكته داشته باشیم

تا من

برای تمام الف‌های دنیا

یك كلاهِ قشنگ بكشم



*************



لابه‌لای زنگِ تغذیه

مردی قهوه می‌نوشد

كودك

پشتِ تپش‌های مرد

لحاف را سرش كشیده و خوابیده

و مرد فكر می‌كند

اگر مداد قرمزش اینجا بود

لبهای زن را

كمی سرختر می‌كشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.