تبلیغات
سهم من از دلتنگی - کاش کنارم بودی
سهم من از دلتنگی
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
جمعه 17 تیر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                           

 

گاه تنها صدایی جاده ای را می شکند

و مسیری را متلاطم می کند

چنان می لرزاند

که موج صخره را

که باد شب را

دیوانه می کند

جهانی از نو می آفریند

جهانی پر از مستی های بی دلیل

دنیایی لبریز از اشک های دیدنی

که ریخته شوند

و گونه ای را با لذت خیس شدن آشنا سازند

لذت گرییدن برای عشق

زمانی که جای کسی خالیست

دلی گرفته است

و سینه ای را تشویشی می میراند

زمانی که شبی از هیجان بی نصیب است

شبی پر از ستاره، اما بی نور!

شبی تهی تر از دستان تنهای من

شبی بی رمق تر از احساس ت َرَک خورده ِ من

وای

شبی بی حضور تو!

 

گاه تنها نگاهی ، قیصی را مجنون می کند

تیشه ای می آفریند که بیستونی را بی ستون می کند

می نگرد

می آفریند

و

آباده ای را خرابستان می کند

گاه نگاهی آنقدر آشناست

که انگار یک زمانی، جایی، قرنها به آن خیره شده باشی.

وهمین نگاه غریب ِ قدیمی آشفته ات می سازد.

 

گاه تنها نوایی آشنا دیوانه ات میکند

و تو را به خاطره هایت می کشاند

تو می مانی و روزها و شبانی که داشته ای

چشم می بندی و در خیال او را می بینی

خود را در کنارش باز می شناسی

می خواهی یکپارچه فریاد شوی

و بگویی

که من از این همه تنهایی به ستوه آمده ام

من ساعات با تو بودنم آرزوست

من عطر اغوا کننده تو را می خواهم

خنده بنیان افکن تو را

ضرب اهنگ قلب مهربان تو را

آرامش اغوش تو را

من چشمان خمار تو را می خواهم که از بیم حسودان دزدانه به رویم می نگرد

من تو را می خواهم!

 

 

و اینک جمعه ای دیگر

من و اندیشه های سالیان سال

من و ضجه های تنهایی ام

در دل این جمعه های سمج  کشدار

دلم برای آبتنی در برکه رویایت تنگ شده است

و باز، مثل همیشه

خود را با یاد تو مشغول می سازم

نامت به تکرار می گویم

و این تنها دلخوشی روزگار من ِ بی توست

می دانی عزیز

گاه تنها ذکر نامی، زندانی را تحمل پذیر می کند!

گاه تنها ذکر نام تو ........... .

.

.

کاش کنارم بودی.

  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 20 دی 1390 08:28 بعد از ظهر
vagean ali bod vasfe hale dele tangam bod
سه شنبه 5 مهر 1390 12:31 قبل از ظهر
مثل همیشه عالی
صدایت آشنای آشنا است
قدمهایت برایم آشنا است
صدای نبض خاطراتت
میان خاطراتم آشنا است
جمعه 4 شهریور 1390 09:04 بعد از ظهر
حسن باران این است که زمینی ست ولی

آسمانی شده است و به امداد زمین میاید

حسن باران این است

که تبسم دارد

گرد غبار از همه چیز از همه جا میگیرد

حسن باران این است

که مرا میبرد از خویش به عشق

و مرا برمیگرداند از عشق به خویش

همه جا بر همه کس میبارد

و تعلق دارد به جهانی از عشق.

جمعه 24 تیر 1390 04:21 بعد از ظهر
میخانه اگر ساقی صاحبنظری داشت
می خواری ومستی راه و رسم دگری داشت.
جمعه 24 تیر 1390 01:03 بعد از ظهر
شعراتون خیلی زیباست واقعا پسندیدم خیلی ناراحت شدم که دردی تو دلتون هست که باعث شده این همه شعرای زیبا بگین واقعا تحسین تون میکنم که این همه به عشقتون پایدارین کاش همه مثل شما صادق بودن امیدوارم یه روزی یه کسی مثل خودتون مهربونو پاک که قدرتون رو بدونه نصیبتون بشه.یه خواهشی ازتون داشتم اگه میشه کتاب شعراتون رو چاپ کنیدکه دسترسی بهشون تو هر شرایطی امکان پذیر باشه.
سه شنبه 21 تیر 1390 10:11 قبل از ظهر
منی که همیشه به یاد توام ، منی که همیشه به عشق تو دلم به آرزوهایم خوش است
اینک دلم به این خوش است که تو هستی و خوشبختی در گرو با تو بودن است
همیشه این برای من با ارزش بوده که تو با همه فرق داری،
همیشه این برایم مهم بوده که تو، مثل ومانندی نداری!
دلت پاک و مهربان است ، تو عاشقی، عشق مانند مرواریدی در قلبت پنهان است!
از آن لحظه که خیره شده بودم به چشمانت تا این لحظه دنیا برایم رنگ دیگری دارد
دنیا زیبا شده به زیبایی چشمانت ، هوا چه دلنشین شده ، این است همان هوای در کنار تو بودن
حال و هوای تو در همه لحظه هایم درگیر است ، دلتنگی و بی قرارهای من در همین است
که دلم هوای تو را میکند ، که لحظه به لحظه آغوشم، هوس آغوش گرم تو را میکند.
وجود مهربان تو و قلب پاک تو را تا همیشه میخواهم ، به عشق پاکمان قسم که تا ابد با تو میمانم
منی که فرشته ای مهربان مانند تو را دارم ، چگونه میتوانم به تو بی وفایی کنم ، نه دیگر نمیگذرم از عشق پاک و بی همتای تو ، میدانم که اگر تا آخر زندگی ام نیز بگردم در این دنیا، نمی یابم دیگر مانند تو!
ای همنفسم تا لحظه ای که هستم با تو نفس میکشم و ما با هم عاشقانه زندگی میکنیم
دوشنبه 20 تیر 1390 09:12 بعد از ظهر
حال می فهمم که هر کس دو بار می میرد
یکبار آنوقت که عشق از دلش می رود و کسی او را دوست ندارد
و دیگر وقتی که زندگی را وداع می گوید.
اما مرگ زندگی در برابر مرگ عشق بسیار ناچیز است.
راستی ای محبت
ای رویاهای شیرین
ای دیوانگی
ای لذات آشنایی که مرا از تلخیهای زندگی تسلی می دادید
می خواهید برای همیشه از من بگریزید؟
آیا می خواهید مرا ترک کنید؟
اگر می خواهید در غروب زندگی عاشق پیشگی کنید غروبتان را در کنار سپیده بامدادی بگذارید.
گلویم کلمات را می شکند
راستی کجاست عشق؟
محبت کجاست؟
یکشنبه 19 تیر 1390 11:55 بعد از ظهر
پروای آن نداشتی که مرا همگناه شب بوهایی سازی که عابران را به اوهام عاشقی و جنون می کشانند.
اینجا آخر دلتنگی است؛ جایی که همچون منی را شکستی .
... و من ماندم؛ ایستادم که در این دلتنگی پرغرور، لبخند بزنم؛ بر آنچه که از دلتنگی ها شنیدم.
اینجا حوا هنوز در لذت یک سیب غرق است؛
آرش در هوس است؛
شیرین هنوز نیک دلها را درهم می شکند،
و من هنوز ...
اینجا هنوز کودکانی هستند که قاصدکها را با خرمنی از آرزو، در دل روزان ابری طوفانی، رو به آسمان فوت می کنند ...
.
.
.
و این یعنی نسترن ها، هنوز هم با هر طلوع، عاشقی را تجربه می کنند؛
یعنی عطش زندگی، هنوز هم در دلها می کوبد، با همه بی پروایی تو ، با همه دلتنگی های من ...
شنبه 18 تیر 1390 06:49 بعد از ظهر
سلام دوست عزیز بازم مثل همیشه گل کاشتی خیلی قشنگ بود
همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد،

همیشه دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد

همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد،

همیشه چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد

همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ، همیشه احساسی بود که مرا درک میکرد

حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند

و نه طبیبیست که مرا درمان کند

همیشه دلتنگی بود و انتظار ، همیشه لبخند بود و به ظاهر یک عاشق ماندگار

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، حس و حال من مثل گذشته نیست

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، من هم طاقتی دارم ، صبرم تمام شدنیست

شاید اگر مثل همیشه فکر کنم ، هیچگاه نخواهم توانست فراموشت کنم

همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ،

همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد

آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ،

بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود!

آری عشق های این زمانه همین است ، زود می آید و زود میگذرد...

تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ،

تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم

همیشه کسی بود که به درد دلهایم گوش میکرد ،

همیشه کسی بود که اشکهایم را از گونه هایم پاک میکرد ،

اینک من مانده ام و تنهایی ، ای یار بی وفای من کجایی ؟

یادی از من نمیکنی ، بی وفاتر از بی وفایی ، بی احساستر از تنهایی

دیگر نمیخواهم همیشه مثل گذشته باشم ، میخواهم آزاد باشم ،

میخواهم دائما پیش خودم بگویم که تا به حال کسی مثل تو را در قلبم نداشتم!
رضا عالش زادهسلام و ممنون از لطف همیشگیتون.از بذل محبتتان واقعا تشکر می کنم.و مرسی به خاطر حس خوب و قلم عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


بی تو

من می مانم و خیال

شبی بی ستاره و نیمکتی خالی

گل هایی که بر بستر خواب تداعی گر تواند

نامت که گل واژه دعاهایم می گردد

آهنگی از سکوت

و خدایی که به این مستی ِ بی می ِ من می نگردد

می بینی

بی تو

خیالت، نامت، آرزویت و خدا اینجاست

آه که بی تو جمع مان چقدر جمع است!


مدیر وبلاگ : رضا عالش زاده
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی