تبلیغات
سهم من از دلتنگی - ما بازنده ایم
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

ما بازنده ایم

دیگر مجال هیچ گلایه ای نیست

از که و چه نمی دانم

دیگر از همه چیز به ستوه آمده ام

وقتی گوشی نیست که شکایت به پیشش بری

وقتی همه درها بسته هستند

زمانی که همه زنگ ها،زنگ زنده اند

زمانی که واژه ها بوی تکرار گرفته اند

و سلام ها همه از روی عاقبت اندیشی ست

به که می توان شکایت برد؟

این تنهایی عاقبت هر روزه ماست.

و چنین سرابی سزای من وتو نیست ای عزیز

که ما مرد این بیابان دلمرده نیستیم.

ما در تنهایی  می میرم

هر چند غرور هایمان رشد می کنند!

ما در دوری پژمرده می شویم

هر چند درختان بی مهریمان شکوفه می دهند!

ما بی همدیگر هیچیم

هیچ!

ما بازنده ایم

چرا که غرورمان بزرگتر از خودمان است

که منییتمان بیشتر از من ِ مان است

که هر چقدر بیشتر دوست داریم

شدید تر رانده می شویم

وای که ما چقدر بدهکار هم هستیم!

خنده ای از سر صدق

گریه ای از سر شوق

سلامی پر از مهربانی و نگاهی مالامال از عشق با هم بودن

ما به همدیگر لحظات با هم بودن را بدهکاریم.

می دانی

دیگر وقت ان رسیده است که جواب نیاز، ناز نباشد.

.

.

دلم گرفته است

بغضی گلویم را می سوزاند

هوای گریه دارم

اما شانه هایت را

و سر انگشتان پر مهرت را که اشکانم پاک سازد

خودت را

کم دارم.

 

این غروب جمعه هم رخت می بندد

من مانده ام و حسرت دیدار

من مانده ام و دلی که فقط برای تو خواهد تپید.

برای تو

تویی که بی خبر آمدی

و بی خبرتر رفتی

تویی که دلم برایت تنگ است.

 



نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
جمعه 20 خرداد 1390-08:22 بعد از ظهر
نظرات() 

raha
دوشنبه 23 خرداد 1390 04:46 بعد از ظهر
یکی میپرسداندوه تو از چیست ؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟
برایش صادقانه مینویسم
برای آنکه باید باشد و نیست...
Hera
دوشنبه 23 خرداد 1390 11:02 قبل از ظهر
... و صاعقه ای که هرگز لحظه دیدار دیگری نخواهد آفرید ؛ و مسیر سبز آرزوهایم که اکنون تنها و تنها ، مسیری است ؛ جاده ای است به بی راهه ها ؛ به هیچستان سهراب شاید ...
و چشمانی که دیگر باور دارند که او هرگز نخواهد آمد؛ که در آغوش مهتری به ناز خفته است !
که انتظار به سر امده است !
صاعقه نه ! که صاعقه پیش درآمد باران است ، و باران ؛ بهاران در دلها می آفریند .
صاعقه نه ! که این دل تا به ابد ، باران ؛ بهار شررانگیز نمی خواهد ، که این فصل ، همان پاییز است در پوستین دلفریب بهار !
و بهار ؛ تکرار افسانه معجزه قاصدکهاست ...
و من امروز ؛ بر بام دنیا ، تنها ایستاده ام ! تنها اما استوارتر از همیشه ؛ با همان نگاه پرغرور قدیمی ...
پلک می زنم ؛ چشم می گردانم ، و آبی آسمان را اینبار ، سبزتر از ترنم برگ می یابم .
و این مردم را ، دست در دست ؛ چه لیلی وار ... آه ؛ خنده ام می گیرد !
پاسخ رضا عالش زاده : وای، چقدر قشنگ بود.لذت بردم.بازم برام بنویسید.خیلی قشنگ بود.مرسی مرسی مرسی.با اینکه نمی دانم کی هستید اما حس نوشته هاتونو لمس می کنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.