تبلیغات
سهم من از دلتنگی - شب که می رسد
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

شب که می رسد

 

                    

شب که می رسد

باز پریشان می شوم

چون موی ِ مواج تو

هنگامی که بی خیال و مغرور بر شانه هایت گسترده می شود.

من می مانم و یک کوچه بی انتهای تهی از نور

و خاطرات عشق مرده ای که بر جان مخملی شب افتاده است

می آید

مرور می شود

و مثل همیشه خنده تلخی که هلاهل وار می خشکاند

به دیوار نگاهی می کنم

و جایی که قرار بود عکس من و تو آویخته باشد

سر تا پا آتش می شوم

می سوزم

اما دم نمی زنم

و باز مثل همیشه خنده های زورکی

تا مادرم نداند که چقدر تنها هستم.

سر بالا می کنم انگار هنوز مثل کودکی هایم خدا را در آسمانها بهتر می فهمم

به ستاره ها می نگرم

و دعاهایم را مرور می کنم

آه که من چقدر سرسختم

هزاران دعای بی پاسخ

و باز شوق طلب

و خدایی که دعاهایم را از فرط تکرار حفظ شده است.

آه که امشب همه بی تو سپری گشت

و تو هنوز نیامده ای!

 

شب که می آید

دلم را تشویشی می گیرد

گوشم یکپارچه شنیدن می شود

 شاید بیایی و با هم سکوت کنیم

بوی باران

و خیسی درختان را با هم نفس بکشیم

و خدا را به مهمانی ساده خود دعوت کنیم

من باشم و نگاه تو

 تو باشی و اشک های من

وای از یلدای بهارانه امشب من

دلم گرفته است

از همه

از خودم

از تو ، از خدایم

من برای این همه غم خیلی تنهایم

و نمی دانم

تو کدامین ستاره را به تماشا نشسته ای!

شاید

در این شهر شب

من و تو خیره به یک نوریم.

شب که می رسد

یادم می افتد که تو نیستی

و این یعنی همبستری من و مرگ

یعنی همین کوره راه نا عبوری که در آن گرفتارم

یعنی پژواک نحیف تنهایی من

یعنی همین!

می فهمی؟

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
چهارشنبه 4 خرداد 1390-10:59 بعد از ظهر
نظرات() 

مرجان
یکشنبه 30 مرداد 1390 12:45 قبل از ظهر
دوباره دلم گرفته اومدم اینجا
ترنم
پنجشنبه 5 خرداد 1390 12:01 بعد از ظهر
این همیشه نبودنت و با من بودنت قصه قشنگی است.حالا ببین کجای جنون رسیده ام.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.