تبلیغات
سهم من از دلتنگی - ضیافت
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

ضیافت

آسمان که ابری می شود

در من حس غریبی بیداد می کند

صبرم می ستاند

و شوقم فزون می کند

یکپارچه رویا می شوم

پر می گیرم

و دستان تو را فریاد می کنم

و به یاد ضیافت سه نفره ما میفتم

چتر می بندم

و

راه می افتم

همگام با ابر

و همنفس با باران

من می مانم و خلوت دستانت

من می مانم و نارون های پیر که سالهاست

کوچه گردی من را می بینند

آه،

ای آخرین بازمانده باران

دیگر رمقی برای شکی نو وجود ندارد

من برای بازیهای کودکانه، دیگر پیر شده ام

و رعشه های دست و دلم نیز از این روست.

من برای ستیزی نو

خیلی ناتوان گشته ام.

.

باران که می بارد

یاد پیمان بسته شده من و تو می افتم

سفره مالامال از ساده گی

دستانی لبریز از حرارت پیوند

و اینگونه

ضیافت من و تو و  باران

و خدایی که بر این یگانه گی لبخند خواهد کرد.

.

باور کن

 

  

 



نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
شنبه 30 بهمن 1389-11:53 قبل از ظهر
نظرات() 

محیا
سه شنبه 17 اسفند 1389 11:28 قبل از ظهر
کویر بودم
و تو
چه ساده
به بهانه ی بهار
بارانی ام کردی
.
.
.
افسوس
نمی دانستی
نمی دانستی که سبز نمی شوم؛
م ی م ی ر م ...
سروش
یکشنبه 15 اسفند 1389 11:15 بعد از ظهر
بی نهایت زیبا و دل نشین بود خیلی لذت بردم
پری
جمعه 6 اسفند 1389 11:30 قبل از ظهر
وای ؛ باران باران

شیشه ی پنجره را بَاران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پرمرغان نگاهم را شست.«حمید مصدق»
غفاری
چهارشنبه 4 اسفند 1389 09:03 بعد از ظهر
باران برای خیلی ها مفهوم داره،برای شما هم که خیلی باارزشه،یک هوای ابری،چند قطره باران واحساس پاک یک عشق...همه ی اینا شما رو به سخن وادار میکنن...وشما مارو به ضیافت حرفهای بارانیتون دعوت میکنین.ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.