تبلیغات
سهم من از دلتنگی - گاهی شاد، گاهی غمگین
سهم من از دلتنگی
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
شنبه 9 بهمن 1389 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                       

          

                 

گاهی شاد

گاهی غمگین

شب های پر از خالی

و روز های مالامال از تشویش

دست هایی که همچنان دراز به کوی فراموشی است

و

دری که تا ابد باز، کور سوی امیدی به دق باب دارد

نمی دانم این سرنوشت از چه رو بر جبین ما نگاشته شده است؟!

من هرگز به سخت جانی خود این چنین ایمان نیاورده بودم

اما وقتی می بینم که من بی تو هنوز زنده ام

از خودم خجالت می کشم.

من از دست این همه صبر به ستوه آمده ام

صبر

سکوت

بستر بیقرار شب

و هم نوایی دلی رنجور و مرغ شب

و مادرم که نمی داند درون بیمارم را چگونه ترجمه کند.

 

گاهی شاد

گاهی غمگین

چشم های که میزبان همیشگی اشک هستند

اتاقی که پر است از تصویر های خیالی تو

و عشق بازی شبانه من و رویای خیس تو

دفتری که دارد از نام تو پر می گردد

آه

که بزم محرمانه من و حافظ چقدر رشک بر انگیز است!

من غزل را به شوق تو و شعر رابه یاد تو می خوانم

تو نباشی غزلی نیست

تو نباشی شعر بی معنیست.

تو نباشی زندگی گذر سرگردان لحظه هاست

تو نباشی منی نیست.

 

گاهی شاد

گاهی غمگین

دیده گان امید وار به معجزه قاصدک

که شاید اینبار بشارت رجعت تو را به من چشم روشنی آورد

قلبی که مدتهاست دیگر سازش ساز نیست

تو بیایی همه نت ها شاد خواهند خواند

و همه تارها ازتو کوک خواهند شد.

تو بیایی همه غصه ها کوچ خواهند کرد

و من غمی نخواهم داشت.

 

گاهی شاد

 گاهی غمگین

مردمی که هر روز غریبه تر می شوند

و

منی که  دیگر خودم را نیز فراموش می کنم.

آه

این قصه روزگار من بی توست.

 

 

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 12 بهمن 1389 12:08 قبل از ظهر
از دیده خون دل همه بر روی ما رود
بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود
ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک گر ماه مهرپرور من در قبا رود
بر خاک راه یار نهادیم روی خویش
بر روی ما رواست اگر آشنا رود
سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب دیده شب و روز ماجراست
زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود
حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل
چون صوفیان صومعه دار از صفا رود

دوشنبه 11 بهمن 1389 11:24 قبل از ظهر
شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود..
یکشنبه 10 بهمن 1389 12:33 قبل از ظهر
واژه ای که جزئی از وجود تو شده است ... صبر ... به ستوه آمده ام اما نه از این همه صبر ... از این همه ناملایمتی روزگار به ستوه آمدم ... از دلی به ستوه آمدم که دیگر خودم هم زبانش را نمی فهمم ... بود تا تشویش های درونی ام را برایم ترجمه کند ... شاید هست و شاید دوباره خواهد آمد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


بی تو

من می مانم و خیال

شبی بی ستاره و نیمکتی خالی

گل هایی که بر بستر خواب تداعی گر تواند

نامت که گل واژه دعاهایم می گردد

آهنگی از سکوت

و خدایی که به این مستی ِ بی می ِ من می نگردد

می بینی

بی تو

خیالت، نامت، آرزویت و خدا اینجاست

آه که بی تو جمع مان چقدر جمع است!


مدیر وبلاگ : رضا عالش زاده
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی