تبلیغات
سهم من از دلتنگی - لواشک زیر برف
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

لواشک زیر برف

 

 

 

 

 

امروز هوا خیلی سرد بود

و من سر در گریبان

مهمان برفی بودم که نوبرانه می بارید.

دستهایم یخ بسته بودند

اما دوست داشتم همچنان قدم بزنم

و سرما را تا مغز استخوانم حس کنم.

تا برف به من باز گوید

که زندگی  جریان دارد

 که سرما را می فهمی.

مثل قدیم چندین بار به نفس برون شده از سینه ام نگریستم

که چه سان چون  ابر جلوی دیده گانم را خواهد گرفت

اما ابرهای امروز بزرگتر از کودکی ام بودند

آه من آدم بزرگ شده ام

همانهایی که در کودکی آرزویم مثل آنها شدن بود.

که خیال می کردم

آدم بزرگها هرگز نمی لرزند.


سر راه به یک مغازه کوچک قدیمی رفتم

و لواشک خریدم.

تا مثل کودکی

با دستهای یخ بسته

و صورت سرخ شده از سرما

بلرزم اما لواشک بخورم.

برف همچنان می بارید

و من لواشک بر لب یک نگاهم به کودکانی بود که گذر می کردند

و چشمی دیگر بر بزرگانی که سرما را حس نمی کردند.

و حسرتی بر لب که بر سر ساده گی ام چه آمد؟!

آه امروز

دلم برای خودم تنگ شده بود!



نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
سه شنبه 21 دی 1389-12:27 قبل از ظهر
نظرات() 

نـگار
سه شنبه 21 دی 1389 11:41 بعد از ظهر
هــوا دلگیــر ، درها بستـه ، ســرها در گریبان ، دستها پنهــان
نفسهــا ابر ، دلهــا خستـه و غمگین ،
درختـان اسكلتهـای بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه ،
غبارآلوده مهــر و ماه
زمستــان است !!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.