تبلیغات
سهم من از دلتنگی - زمستان
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

زمستان

 


زمستان آمد

اما نه با برف

نه سرما

و نه کولاک،

زمستان امسال با باران آمد.

بوی سیمان آب خورده

و لیزی خیابان های خیس

من و همان کوچه گردی های جمعه

من و همان بیقراری  قدیمی

من و خلوت نارون های غمگین

آه!

من و سراب رد پای تو در دل این جمعه های بی تاب.

زمستان آمد.

اما تو هنوز

دل به امید استخاره آخرت بسته ای

که شاید دست من و تو با تفالی برحافظ در هم گره گردند

این انتظار چندین

و این دلشوره گی مدام

قبل از حلول سرما

در من انجمادی به پا کرده است

بهت نگاهم را می بینی؟

تشویش کلامم را می شنوی؟

حرف های قندیل بسته در سینه ام را می خوانی؟

نمی دانم

شاید جواب استخاره ات واستعینو بالصبر است

که اینچنین

خود را به ندیدن و نشنیدن می زنی.

و هزاران فردا به امروز موعود زنجیر می کنی.

زمستان آمد

نه با برف

که با باران

و من دوباره در مقابل دل خودم بد قول گشتم

که بیچاره عمریست گمان می کند

که تو با باران خواهی آمد.

و شب تاریک و گردابی چنین حائل را

به سپیده ای روشن و ساحلی امن تبدیل خواهی کرد.

شب اکنون

بارانی ست

و من پشت شیشه چشم امید به توی بی چطری دارم

که مثل باران زیباست.

و تا تو از راه نرسی

این پنجره همچنان گشوده خواهد ماند.

باور کن.





نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
جمعه 10 دی 1389-11:45 بعد از ظهر
نظرات() 

رحیم پور
جمعه 10 تیر 1390 12:53 بعد از ظهر
عالی بی نظیر استاد
سه شنبه 5 بهمن 1389 02:23 بعد از ظهر
از این بهتر نمیشه.عالیه
نعمتی
پنجشنبه 23 دی 1389 09:30 بعد از ظهر
به خاطر وبلاگ زیباتون بهتون تبریک میگم و مخصوصا به خاطر رنگ زیبایی که براش انتخاب کردین.
آرزو
دوشنبه 20 دی 1389 03:15 بعد از ظهر
دعای باران چرا؟دعای عشق بخوان!!این روزها دل ها تشنه تر از زمین اند...خدایا کمی عشق ببار

به امید چتر فردایت ..... زیر بارانم هنوز
غفاری
چهارشنبه 15 دی 1389 09:39 بعد از ظهر
شما راست میگید زمستان های ما در خلسه ی پائیز موندن،طوری که اسیر باران شدن و جسم سفید خودشونو وسردی و لطافت برف را از یاد بردن،شاید زمستان هم اسیر عشق هست،عشق به باران،به پائیز وشاید به یک باور...
نـگار
یکشنبه 12 دی 1389 04:47 بعد از ظهر

حقیقت دارد
تـو را دوست دارم
در این باران
می خواســتم تو
در انتهــای خیابان
نشسـته باشی
من عبــور کنم
ســلام کنم
لبخنــد تو را در باران
می خواســتم

. . .

" احمـد رضا احمدی "


Hera
شنبه 11 دی 1389 09:23 بعد از ظهر
فصل عوض می شود ؛
جای سیب را ، خرمالو می گیرد ؛
جای دلتنگی را ، دلتنگی ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.