تبلیغات
سهم من از دلتنگی - خداحافظ
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

خداحافظ


خداحافظ رفیق نارفیق من!

     تو هم رفتی!

تو هم از کوی من چون دیگران بی اعتنا رفتی!

تو هم

با اولین بوران پاییزی چو انبوه درختان برگ و بر کندی

   تو هم رفتی!

 

تو رفتی و نفهمیدی

که من دیوانه ات بودم

چه شوری در من افکندی

چه سان دلداده ات بودم!

 

تو رفتی و دل من مرد

رفاقت سوخت

صداقت را نخستین باد پاییزی ز پیش ما به یغما برد!

 

دل من بر یتیمان تو می سوزد

همه کوچه ز کوچ تو یتیم و بینوا گشته ست

تمام بیدلان اینک ز سوگت اشک می بارند

تمام بلبلان اکنون ز هجر خانمان سوزت ، سکوتی تلخ می رانند.

زمان در شیونت گویی چو قلبت منجمد ماندست

هوای دل ز بهت دوریت امشب چو احساس تو یخ بسته ست

درختان در نبود تو عجب بی تاب و لرزانند

تمام عاشقان امشب سرود گریه می خوانند!

 

 

خداحافظ رفیق نارفیق من!

تو رفتی و ندانستی

از این بیداد بیگاهت چه سان چون بید می لرزم!

چه سان برسوگ احساسم شبی صد شمع می بندم!

 

دلم هرگز نمی پنداشت تو هم چون دیگران باشی

تو هم چون بیوفا مردم

رفیق نیمه راه عمر من باشی!

 

تو رفتی و مرا بر لب نوای کاش و حسرت هاست

که ای کاش آن حبیب من محبت را به سر می برد،

که کاش آن نا رفیق من رفاقت را به سر می برد!

 

تو رفتی و من آخر هم نفهمیدم

چرا از عشق ترسیدیم؟!

چرا از بیم شور و مهر و شیدایی

مثال موج لرزیدیم؟!

 

خداحافظ رفیق نارفیق من!

خداحافظ نمی گویم تو را ای مهربان همراه!

که می خواهم تو را تا لحظه بدرود عالم یار خود دانم

که می خواهم

وجودم را فدای لحظه دیدار تو سازم

خداحافظ نمی گویم

نرو ! ای مهربان یارم

خداحافظ

.

.

نمی گویم!


 



نوشته شده توسط :رضا عالش زاده
پنجشنبه 13 آبان 1389-04:06 بعد از ظهر
نظرات() 

نگــــار
پنجشنبه 20 آبان 1389 08:37 بعد از ظهر
خداحافظ دلارامم هنوز جان از تو میگیرم

ولی درمانده و خسته دگر از بند و زنجیرم

خداحافظ ولی افسوس که من از زندگی سیرم

که قلبم می تپد اما دارم هر لحظه میمیرم

خداحافظ نگو تا کی که هرگز برنمی گردم

اگرچه چشم غمگینم تو را خواهد ز من هر دم

خداحافظ دل زخمی خداحافظ تن بیمار

خداحافظ غل و زنجیر خداحافظ در و دیوار

خداحافظ همین حالا که مسحورم ز جادویت

همین حالا که زد تیرم کمان ناب ابرویت

خداحافظ پرستو وار به رسم "رهگذر" این بار

نه شوقی بهر برگشتن نه قول آخرین دیدار....


" رهگذر"
آرزو
یکشنبه 16 آبان 1389 12:04 بعد از ظهر
خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنـــــهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی ، تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگیـــن بــه یاد اون همه تردید
بـــــه یاد آسمونی کـــــه منـــو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سـاده است
نه اینکه میشـــه باور کـــرد دوباره آخـــر جاده است
خداحافظ واســـه اینکـــه نبندی دل بـــه رویــاها
بدونــی بی تـــو و بـــا تـــــو همینه رســم این دنیـا
خداحافظ ... خداحافظ ... همین حالا !
فرید
پنجشنبه 13 آبان 1389 06:06 بعد از ظهر

زبانم می گوید خداحافظ اما دلم ...


روزهای خوبی نیست برادر ... نیست
دست به دامان زمان شده ام که کمی زودتر بگذرد

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.