تبلیغات
سهم من از دلتنگی - خداحافظ
سهم من از دلتنگی
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
پنجشنبه 13 آبان 1389 :: نویسنده : رضا عالش زاده


خداحافظ رفیق نارفیق من!

     تو هم رفتی!

تو هم از کوی من چون دیگران بی اعتنا رفتی!

تو هم

با اولین بوران پاییزی چو انبوه درختان برگ و بر کندی

   تو هم رفتی!

 

تو رفتی و نفهمیدی

که من دیوانه ات بودم

چه شوری در من افکندی

چه سان دلداده ات بودم!

 

تو رفتی و دل من مرد

رفاقت سوخت

صداقت را نخستین باد پاییزی ز پیش ما به یغما برد!

 

دل من بر یتیمان تو می سوزد

همه کوچه ز کوچ تو یتیم و بینوا گشته ست

تمام بیدلان اینک ز سوگت اشک می بارند

تمام بلبلان اکنون ز هجر خانمان سوزت ، سکوتی تلخ می رانند.

زمان در شیونت گویی چو قلبت منجمد ماندست

هوای دل ز بهت دوریت امشب چو احساس تو یخ بسته ست

درختان در نبود تو عجب بی تاب و لرزانند

تمام عاشقان امشب سرود گریه می خوانند!

 

 

خداحافظ رفیق نارفیق من!

تو رفتی و ندانستی

از این بیداد بیگاهت چه سان چون بید می لرزم!

چه سان برسوگ احساسم شبی صد شمع می بندم!

 

دلم هرگز نمی پنداشت تو هم چون دیگران باشی

تو هم چون بیوفا مردم

رفیق نیمه راه عمر من باشی!

 

تو رفتی و مرا بر لب نوای کاش و حسرت هاست

که ای کاش آن حبیب من محبت را به سر می برد،

که کاش آن نا رفیق من رفاقت را به سر می برد!

 

تو رفتی و من آخر هم نفهمیدم

چرا از عشق ترسیدیم؟!

چرا از بیم شور و مهر و شیدایی

مثال موج لرزیدیم؟!

 

خداحافظ رفیق نارفیق من!

خداحافظ نمی گویم تو را ای مهربان همراه!

که می خواهم تو را تا لحظه بدرود عالم یار خود دانم

که می خواهم

وجودم را فدای لحظه دیدار تو سازم

خداحافظ نمی گویم

نرو ! ای مهربان یارم

خداحافظ

.

.

نمی گویم!


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 20 آبان 1389 08:37 بعد از ظهر
خداحافظ دلارامم هنوز جان از تو میگیرم

ولی درمانده و خسته دگر از بند و زنجیرم

خداحافظ ولی افسوس که من از زندگی سیرم

که قلبم می تپد اما دارم هر لحظه میمیرم

خداحافظ نگو تا کی که هرگز برنمی گردم

اگرچه چشم غمگینم تو را خواهد ز من هر دم

خداحافظ دل زخمی خداحافظ تن بیمار

خداحافظ غل و زنجیر خداحافظ در و دیوار

خداحافظ همین حالا که مسحورم ز جادویت

همین حالا که زد تیرم کمان ناب ابرویت

خداحافظ پرستو وار به رسم "رهگذر" این بار

نه شوقی بهر برگشتن نه قول آخرین دیدار....


" رهگذر"
یکشنبه 16 آبان 1389 12:04 بعد از ظهر
خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنـــــهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی ، تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگیـــن بــه یاد اون همه تردید
بـــــه یاد آسمونی کـــــه منـــو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سـاده است
نه اینکه میشـــه باور کـــرد دوباره آخـــر جاده است
خداحافظ واســـه اینکـــه نبندی دل بـــه رویــاها
بدونــی بی تـــو و بـــا تـــــو همینه رســم این دنیـا
خداحافظ ... خداحافظ ... همین حالا !
پنجشنبه 13 آبان 1389 06:06 بعد از ظهر

زبانم می گوید خداحافظ اما دلم ...


روزهای خوبی نیست برادر ... نیست
دست به دامان زمان شده ام که کمی زودتر بگذرد

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


بی تو

من می مانم و خیال

شبی بی ستاره و نیمکتی خالی

گل هایی که بر بستر خواب تداعی گر تواند

نامت که گل واژه دعاهایم می گردد

آهنگی از سکوت

و خدایی که به این مستی ِ بی می ِ من می نگردد

می بینی

بی تو

خیالت، نامت، آرزویت و خدا اینجاست

آه که بی تو جمع مان چقدر جمع است!


مدیر وبلاگ : رضا عالش زاده
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی