تبلیغات
سهم من از دلتنگی - نجاتم دهید
سهم من از دلتنگی
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
پنجشنبه 1 مهر 1389 :: نویسنده : رضا عالش زاده


و من دیگر تنها نیستم

و گوشی هست که همه حرفهایم را می شنود

سکوتم را معنا می کند

و آهم را با آهی دردناکتر پاسخ می دهد.

اینک پاییز با من است.

پاییز که می آید یاد خودم می افتم

یاد کیفی که کنار تختم است

کتابهایی که جلد گرفته شده اند

کفش نویی که درآغوشم به خواب رفته است

و هیجان اولین روز مدرسه.

بوی گج وتخته سیاهی که پر از ضربدر است

نام بچه های شلوغی که چندین ضربدر خورده اند

وای!

 لقمه نان و پنیر و گردوی مادرم که قرار است وقت استراحت خورده شود.

و من که یک چشمم به لباسهای خودم است

 و چشمی دیگر از سر حسادت به لباس بچه های دیگر!

زنگ مدرسه

و خیز به سوی خانه

آه

باز آمد بوی ماه مدرسه!

دلم برای آن روزها لک زده است.

دلم می خواهد یک ساعت ، فقط یک ساعت کودک بشوم.

پاییز که می آید یاد خودم می افتم.

وای از مشکلات من که چقدر بچه گانه بزرگ بودند!

در رفتن از دعوا با بچه های سال بالایی

خرید نان در راه برگشت از مدرسه

و نمره بیستی که نوزده می شود

با یک خورده اشکال در املائ میهن که مهین نوشته  می شد.

بچه ها دلتان برایم بسوزد

من را نیز در توب بازی خود شریک کنید

من را نیز در قایم بازی خود بازی دهید

آه!

دلم می خواهد کودک بشوم.

من تاب این همه بزرگی را ندارم

روح من تحمل این همه حساب و کتاب را ندارد

دلم از این همه ترس انبار شده در ذهنم می ترسد

غلط کردم عشق نمی خواهم

اصلا پنجاه بار با  چوب درخت انار که یک نیمه روز در آب خیس شده است بر دستانم تازیانه بزنید

تنبیهم کنید

بازیم ندهید

همه نمره هایم را صفر بدهید

اما بگذارید مدتی بی ترس و بی عشق زندگی کنم.

مرا از دست این مردم که گنده فکر می کنند

کلک می زنند

برای بالا رفتن بقیه را نردبان می کنند

براحتی آب خوردن دروغ می گویند

و برای بزرگ شدن چاپلوسی بزرگان را می کنند نجات دهید

من نمی خواهم دروغ را یاد بگیرم

آه

چگونه بگویم که دلتان به حال روزگارم بسوزد و به کمکم بشتابید؟

.

.

پاییز که می رسد

یاد باران می افتم

و همه آن روزها که با او به باران گردی گذشت

من و او

و دو چطر باز نشده

دو چطری که هیچوقت باز نشدند.

.

.

پاییز که می آید

خانه ام را ابرهای حسرت فرا می گیرند

و روزی صد بار از این غصه می میرم که چرا ....

.

.

بگذریم.

مهم این است که من دیگر تنها نیستم

و غمگساری چون پاییز با من است.

گریه ات گرفت، نه؟

پس بیا با هم به خود از دست رفته مان بگرییم.

نترس

سبک تر می شوی.


 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 13 شهریور 1396 04:54 بعد از ظهر
I blog frequently and I really appreciate your content.
This great article has really peaked my interest. I'm
going to book mark your site and keep checking for new information about once per week.
I opted in for your Feed too.
شنبه 17 مهر 1389 09:46 قبل از ظهر
سلام رضا جان این یه چیز دیگس خیلی عالیه همه ماها بچه که بودیم اینارو زندگی کردیم و از اینکه همشو به یادم آوردی واقعا ازت ممنونم با اجازت متنتو کش رفتم واسه یه کاری میدونی که ...
جمعه 16 مهر 1389 10:20 بعد از ظهر
inam mesle mabaghie sheraton ziba boood
dast marizad darin ostad

faghat ye chiziiiiiii
"chatr" ba T eee 2noghtas fekr mikonamaaaaaa

bebakhshidaaaa
jesarast nemikonam
رضا عالش زادهسلام.مرسی از لطفتون.والله لغت نامه دهخدا رو چک کردم .هر دو دیکته درست است مثل تهران و طهران.
چهارشنبه 7 مهر 1389 10:08 بعد از ظهر

گاه فكر میكنم شــاید هیچگاه بزرگ نشده ایم

تنهـــا درد هایمان بزرگ شــده اند !
شنبه 3 مهر 1389 12:09 قبل از ظهر
حق دارید...
درسته...
حق دارید که به دنبال کسی باشید برای گریه و دلسوزی...
همه حق داریم...
عشق برای شانه های ما انسان ها سنگینه،شانه هایی که همیشه کودک خواهند ماند پس نترسیم که کودکی هامونو گم کردیم،کودکیهامون با همه ی ترس هاش با ما خواهد ماند...
جمعه 2 مهر 1389 12:09 بعد از ظهر
شاید اگه همیشه این جمله رو به خاطر داشته باشیم کمی به ارامش برسیم :

" در این جهان بیکران آنچه از آن من است در پیش رویم قرار خواهد گرفت و آنچه از آن من نیست هرگز با من نخواهد ماند. "
پنجشنبه 1 مهر 1389 11:38 بعد از ظهر
salam gashang bod neveshtaton.vageyat dare ma hame gom shodim beyne inhame eshtebah
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


بی تو

من می مانم و خیال

شبی بی ستاره و نیمکتی خالی

گل هایی که بر بستر خواب تداعی گر تواند

نامت که گل واژه دعاهایم می گردد

آهنگی از سکوت

و خدایی که به این مستی ِ بی می ِ من می نگردد

می بینی

بی تو

خیالت، نامت، آرزویت و خدا اینجاست

آه که بی تو جمع مان چقدر جمع است!


مدیر وبلاگ : رضا عالش زاده
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی