تبلیغات
سهم من از دلتنگی - بشکن
سهم من از دلتنگی
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
یکشنبه 17 مرداد 1389 :: نویسنده : رضا عالش زاده

بگذار این سکوت مرگبار با خنده تو بشکند

و این شب آرام که گویی گهواره مرگ من است

با دستان نرم تو به هیجان اید.

من دیگر به دردهای روزگار معتاد شده ام!

افیون من روزی صد بار غم است.

می دانی

من بی درد می میرم.

بگذار این مرگ با غضب چشمان تو اتفاق بیفتد.

بگذار هنوز خیال کنم که به فکر منی.

به حماقتم می خندی،  نه؟

بخند

و این سکوت را بشکن.

تو که در شکستن استادی!

پس بشکن تا بشکنم،

بگذار دوباره از سر نیاز به چشمان  نازتو نگاه کنم

شاید از معصومیت کودک نگاهم ، لبت را خنده ای بنشیند.

نمی دانم

هر چه می خواهی بکن

اما این سکوت هزارتو را بشکن.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 30 اردیبهشت 1396 03:30 بعد از ظهر
Hey! I'm at work surfing around your blog from my new iphone 4!
Just wanted to say I love reading through your blog and look
forward to all your posts! Carry on the superb work!
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 09:39 قبل از ظهر
Hello there, You have performed an excellent job. I'll certainly digg
it and individually suggest to my friends. I'm confident they'll be benefited from this web site.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 03:59 قبل از ظهر
I used to be recommended this blog by way of my cousin. I'm not sure whether or not this
submit is written by means of him as nobody else know such special about my difficulty.
You are amazing! Thanks!
پنجشنبه 21 مرداد 1389 08:26 بعد از ظهر
میبینید استاد؟!باز همون شمای قدیمی!نه یکی مثل همه.
سه شنبه 19 مرداد 1389 10:11 قبل از ظهر
"زندانی"
دل وحشت زده در سینه من می‌لرزید

دست من ضربه به دیوار زندان كوبید

آی همسایه زندانی من

ضربه‌ی دست مرا پاسخ گوی

ضربه دست مرا پاسخ نیست

تا به كی باید تنها تنها

وندر این زندان زیست

ضربه هر چند به دیوار فرو كوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت كه من

كرده‌ام با غم تنهایی خو

دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی هان

چه صدایی آمد؟

ضربه‌ای كوفت به دیواره زندان، دستی؟

ضربه می‌كوبد همسایه زندانی من

پاسخی می‌جوید

دیده را می‌بندم

در دل از وحشت تنهایی او می‌خندم !!

شعر از: حمید مصدق

تنهاییم و به نوعی زندانی تنهایی خویش و تنهاییم به خاطر سادگی و صداقت خویش ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


بی تو

من می مانم و خیال

شبی بی ستاره و نیمکتی خالی

گل هایی که بر بستر خواب تداعی گر تواند

نامت که گل واژه دعاهایم می گردد

آهنگی از سکوت

و خدایی که به این مستی ِ بی می ِ من می نگردد

می بینی

بی تو

خیالت، نامت، آرزویت و خدا اینجاست

آه که بی تو جمع مان چقدر جمع است!


مدیر وبلاگ : رضا عالش زاده
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی