
چه کوتاه
چه با غرور
لحظه های من و تو گذشتند
بی انکه مجالی برای حس خوشبختی خود داشته باشیم
بدون انکه به ذکر نام همدیگر عادت بکنیم
ما با هم در یک لحظه، بی هم شدیم
لحظه ایکه آوار قصه فرو ریخت
قصه تلخ شراکت دستان تو
وبدینسان
ستون های امید و آرزوی قلبی با خاک یکسان شد.
لحظه ایکه فهمیدم باز دیر آمده ام
و بکارت نگاهی از قبل دریده شده است
من مسحور نگاه رعنای بکر تو
و تو اسیر مظلومیت چشمان بیقرار من!
آه!
که رقص دیده گان ما چه هنگامه نافرجامی بود
برایت رخت سیاه نخواهم پوشید
دعا و نفرینت هم نخو اهم کرد
که تو در این سرنوشت بی تقصیری
می دانی گاه قبل از اینکه ما باشیم اتفاقی افتاده است
و دست ما کوتاه از تغییر حادثه است
زمانی
جایی در گذشته
دلی بسته شده است
نگاهی عاشق
تنی پر رعشه
و
صورتی بوسیده شده است
روزها پر شور و شب ها پر نور گردیده
و
دست هایی از هجوم عاطفه آتش گرفته است
روزها ، هفته ها و ماههایی به تکرار شیرین قهر و آشتی گذشته است،
و دلی
اه
چه می گویم!
دهانم لال!
من چه شجاع گشته ام امروز!
من به این داستان دیر آمده ام
و قهرمان قصه کس دیگریست
و من در دستان تو با کسی شریک نخواهم شد.
می دانی
من به چشم ها ایمان دارم نه فال حافظ
که چشم ها هرگز دروغ نمی گویند.
من لحظه ای را منتظرم
که روحم از حدس و شک عاری شده باشد
و تو
بی اندک مضایقه ای خودت باشی
لحظه ای که شک هم با قهرمان قصه مرده باشد.
و آنک
من باشم
تو
و شهری مشتاق
شروعی قصه ای پاک
من و تو
و خدا
چه می دانم
شاید ایندفعه حافظ دروغ نگوید!
.
دلم گرفته است
دلم به اندازه تمامی نگاه های دزدکی تو گرفته است
اما
چشمانم به آسمان است
و امیدم به نذری که برای رجعت چشمان ب ک ر ت کرده ام.
نازنین
من برای ضربه خموشی دیگر از روزگار خیلی پیر گشته ام
از من سهرایی دگر نساز.
بگذار
من ایمانم به چشمان کهربائیت را از دست ندهم
مرا با معصومیت لبخندت آشتی بده
مرا به امیدم باز گردان!
دلم گرفته است
و تو در این حادثه بی تقصیری!
کاش !
بگذریم عزیز
بی خیال