تبلیغات
سهم من از دلتنگی
سهم من از دلتنگی
من تو را می جویم و در این پویش پی در پی تو خویشتن نیز چو تو گم شده ام
دوشنبه 12 اسفند 1392 :: نویسنده : رضا عالش زاده

دلم هوای قفس کرده است

و  از این پرواز پر شکسته گرفته است.

این اسمان تنگ و این عرصه جانکاه پای احساسم را به ریسمانی بند کرده است،

نه قدرت پرواز است و نه امید آزادی

چونان خفاشی که آرزوی تاریکی می کند

و چنان جغدی که عاشق شب است

با پری شکسته به شب پناه می برم.

زندگی من هماره در رویا ها خلاصه شد

و هرگز آنی نشد که می باید

دویدم اما نرسیدم

لبخند زدم اما نخندیدم

من هرگز آدم نشدم.

پرواز یادم رفته است

خنده با لبانم غریبی می کند

اطرافم پر از خالی است

دستانم پراز حسرت

اه!

یکباره چه شد؟

دیوار آمالم فرو ریخته است

و من هنوز

و من هنوز

این زلزله را باور نکرده ام.

من از قداست واژه ها شرمسارم

من آبروی عشق را به یغما برده ام

و حیف که  چاک غرور شکسته ام با هزاران هزار وصله هم رفو نمی شود.

من نام این معرکه را نمی دانم

زندگی یا تاوان؟

امید یا سراب؟

اکنون نه ایمانی در من مانده که خدایی فریاد شود

و نه کسی که شانه اش تکیه گاهی برای گونه های خیسم باشد

که شانه خود بر گونه ام چنان می نوازد

همچون سیلی روزگاران گوش صحرای بی آب را

که معلم صورت شاگرد تنبل سر به زیر را

آه

که دیگر از همه خسته ام

از این همه سرگردانی

از این سرکشی زمان

و

این بی کسی سزای من پرشکسته نیست.

کنون که مرا یارای پر گشودن نیست

کنون که آسمان با من سر صاف شدن ندارد

دلم قفسی می خواهد

و گوشه دنجی که با این همه حسرت انبار شده در قلبم زندگی را زنده باشم.

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : رضا عالش زاده

در این کارزاری که زندگی نامش داده اند

دلم از عصیان روزگار گرقته است

آهی از سر حیرت می کشم

دست هایم را بر زانوانم گذاشته و رهسپار زنده بودن امروز می شوم

من در خود دفن شده ام

و جنازه شبه وار خود را لجوجانه به دنبال می کشم

وای از این شهر پر هیاهو

که گاه حتی نفسی از سر بخشش ندارد

و مجالی برای خوش بودن

من کسی را نمی شناسم که هنوز کس باشد

همه برای بودن، سود را کابین کرده اند

همه غریبه اند

انگار هیچ وقت نبوده اند

انگار گذشته ای وجود نداشته است

دلم از خودم گرفته است که جنگ نکرده باختم

آری،

من باختم

چون مردم را چنان که باید نشناختم

نداستم که همه مرهم نیستند، زخمند

خنده ها از مهر نیست ، لبخند کین است.

.

.

آه ای تنها مهربان شبهای بی ستاره من

ای یگانه تکیه گاه روزهای بی ترانه من

ای بانو

ای تنها ملکه نبرد مردانه من با مردم رند زمان

من به دستان رعنای تو عادتی دیرینه بسته ام

در این مشق پر از درد من،

مرا درمان باش

من معجزه چشمان تو را باور دارم.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 2 شهریور 1391 :: نویسنده : رضا عالش زاده

این روزها باز چنان شده ام که تو می دانی

بیقرار و شوریده

پر از بغض های نترکیده

و آه هایی که هر یک جهانی را می سوزاند

و چنان از قهر جادویی طبیعت بی تابم که خدا می داند.

این روزها ثانیه ثانیه اش اسیر لرزش است

چه سرنوشت غمناکی

لحظه ای !

و دیگر هیچ.

آه از این چنگال خون آلود روزگار

که در گلوی دهها کودک خفته بیداد می کند

و بیچاره مادرانی که دادشان از این ظلم بی پایان بر هواست.

این روزها

همه می لرزند

زمین و زمان

خرد و کلان

دارا و ندار

و بر این سفره های پهن در هر کوی و برزن با اشک نظاره می کنند.

دلم گرفته است

گویی زلزله بر او هم مستولی شده است.

می ترسم

و تنها امیدم به دستان آرامشبخش توست

ای تنها پناه شب های بی پگاه من.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 15 خرداد 1391 :: نویسنده : رضا عالش زاده

دلم می گیرد گاهی

چنان لحظه اول

دلتنگت می شوم

گویی هرگز ندیدمت

نگاهت می کنم

چشمانت ابریست

از غیض سردی چشمانم

آه

که هنوز در کوی عشق تو در الفبای دوستت دارم ، مانده ام.

من به تو بدهکارم

من به تو خلوت آغوش و زمزمه های عاشقانه را

من به تو سکوت دلفریب شبانه را

من به تو بوسه های داغ تابستانه را

من به تو اثبات مهرم را

من به تو

خودم را بدهکارم.

 

دلم می گیرد گاهی

درست مثل لحظه اول

از تو که هنوز عشق را باور نکرده ای

و چشمانم ابریست

از غیض باوری که در چشمان تو نیست.

آه!

چه توازن مبارکی! 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 27 دی 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

و این سکوت من برهان رضایت من نیست

این خاموشی از سر بهت است

از سر خستگی نایی است که نایی دگر برای فریاد ندارد.

کاش درد را زبان سخنگویی بود

تا شنیده شود و دلی را از عقده ای خالی سازد

کاش سکوت را زبان تعبیری بود

تا جهانی را به همدردی بشوراند

آه

امشب در من قیامتی دیگر به پاست

هنگامه ای از جنس آشوب

چشمان بسته و خیال دستان پر مهر تو که حلقه بر گردنم افکنده است

صدای تو که نام مرا به تکرار فریاد می کند

طنین خنده های تو که صحنه اتاق را پر کرده است

و عطر تن نازک آسای تو که یادآور تمام خاطرات من و تو است

آه

تمام آرزوهای مشترک من و تو

تمام شب های رویایی چشمان ما

همه اشتیاق ما برای با هم زیستن

همه و همه

به استخاره ای پوچ سوخت!

و عشق اهورایی ما مغلوب قماربازی شد که قلب را برای روز مبادا نگهداشته است

و چه ظلم عظیمی نیشتر از دست عزیزی خوردن

ویران شدن ستونی به دست کسی که ستون دلی بود

آه از باغبانی که غنچه نداده ، گلی را به خشکیدن محکوم می کند

وای از مردمی که عشق را در کاغذ های شماره دار می بینند

وای از عاشقی که از محبت ، تنها لذت بوسه اش را فراگرفته است!

وای از من

که قمار باز خوبی نبودم!

آه

ای پدر

چرا یادم ندادی دروغ را

چرا مرا با دورنگی آشنا نساختی

از چه رو هرگز نگفتی که زندگی چینش وارونه و دروغین واژه هاست!

آه

ای خدا

دلم را با نام تو می شکنند

و عشقم را به تفعلی دروغ به قرآنت ، اعدام می کنند

و تو هنوز صبورانه ساکتی!

.

.

آه ای مادرم

دارم می میرم.

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

                        

دلی که می شکند

عشقی آغاز می گردد.

دل شکسته من ادعای تولد عشق بی فرجام ماست.

و چنین قصه تکراری

و مسلخ کثیف

سزای دل من و تو نیست.

ما محکوم به تجربه مرگ هستیم

نظاره بر ممات دلی که به جرم ساده گی زنده به گور می شود.

دیدن ضجه قلبی که تنها پناهش گریه است

می گرید برای شانه ای که دیگر گرم نیست

برای قصه ای که در یکی بود یکی نبودش، به پایان می رسد

آه ای رویای کابوس گرفته من

ای ای شوق پر شکسته من

لحظه ای بیش تر من را یاری کنید

آه ای یاران

که خنده های بی پیرایه مرا دیده اید

به تسلی شما محتاجم

دلم از مردم دنیا گرفته است

دلم زندان می خواهد

دلم شب می خواهد

و کنجی که کسی علت اشک هایم را نپرسد

آه ای دوستان

من اینک قدرت گریه هم ندارم

که از تعصب مادرم بر قطره قطره اشکی که می ریزم ، می ترسم

می خواهم بی ترس بگریم

آه ای آتشین جملات دلگرم کننده من که جهانی را پشت و پناه بودید

وقت آن رسیده است که اینبار مرا آرام سازید

و خالی جای او را تحمل کردنی تر کنید

من برای این رنج خیلی تنها هستم

دلم دیگر جای پینه و چاک دیگری ندارد

دل ریش ریش من تاب رفویی دیگر نمی آورد

من نمی خواهم که دل پرمهرتان برایم بسوزد

من نمی خواهم پند های از سر سیری شما را بشنوم

فقط اگر می توانید

دم از ملامتم در کشید

عشق را به دار نیاویزید

و صداقت را اعدام نکنید

بگزارید به حال خودم بسوزم و با این حال نزار بسازم

می دانید

عشق با فراق آغاز می شود

با کلامی سرد پا می گیرد

با نگاهی یخ بسته، شرر می انگیزد

عشق را انگار درودی نیست

هر چه است بدرود است

هر چه است شب های پر شده با عطر نماز است

سجاده ای باز

و دستانی بلند شده رو به آسمان

بارانی که با دل شکسته ای همنوایی می کند

و خدایی که همین نزدیکیهاست.

آه ای دوستان

دلم از دست مردم مصلحت اندیش این روزگار خون است

کاش می دانستید

احساس خود را به مهربانی پدرانه ای فروختن چقدر دردناک است

و سکوت

زمانی که دلت فریاد می خواهد

خلوت و خالی کسی

که خواستگاه تمام آرزوهای داشته و نداشته ات است

چقدر جانکاه است!

کاش می دانستم

که این دل چاک گریان را چگونه آرام سازم

کاش

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

                

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران ، وای به حال دگران

دل چون آیینه ی اهل وفا می شکنند

که ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

                                               شهریار

نفرین بر عشق

و این دور بلاخیز

بر این ساعتی که وارونه رو به نیستی می رود

و بر این جنازه ی زنده

که لجوج  اما بی رمق تقلید بی مایه ای از زندگی می  کند.

آه که مرگ هم از این هیکل بی جان گریزان است.

نفرین بر باغبانی که گل در شوره زار می کارد

و نعلت بر گلی که خار آلود است.

دلم یک جرعه نیستی می خواهد

از این چهره های هزار رنگ که هر یک عجوزه هزار داماد پلشتی است بیزارم

از این خنده های سرد که تار و پودش دروغ است متنفرم

از این رسم کهنی که صداقت بی دادگاه به مسلخ می رود گریزانم.

 

این روزها بیگناه تا پای چوبه دار می رود

و

و

اعدام هم می شود

این روزها دل به دل راه ندارد

و قلب ها به دستها خیره هستند

این روزها عیار انسان به شعر و شعور نیست

به عشق و وفاداری نیست

به زر است

به دروغ است

وبه هر آنچه دستانم از آن تهی است.

 

چشمانم برای تو نخواهند گریید

غرورم برای تو نخواهد شکست

دامن تو از اشک من خالی باد

و نفرین بر امیدی باد که به پای چون تویی پرپر شد

اینک تنهایی نصیب روز و شب تو

و چشمانت که هیچ وقت خالی از اشک نباد.

 

عزیزم

پیوند ابدیت با فراموشی مبارک باد.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 18 آذر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                        

نه! این قفس سزای من بی تو نیست

من دلم هوای پرواز کرده است

بالهایم را به دیوار می کوبم

اما انگار این کابوس را پایانی نیست

این حدیث زنده به گوری من

چقدر بی انتهاست

اه ای نازنین

بغض ها راه گلویم را بسته

و فریادم گواه دیوانگی بیشترم است

انگار هر غریوی ، سند نزدیکی بیشترم به سوی جنون است.

هر روز غریبه تر از دیروز

هر لحظه درمانده تر از پیش

به ایینه نگاه می کنم

افسوس که نشانی از خنده های بی دلیل سابق نیست

آیینه شاهد تنهایی من است

همه جا، هر گوشه ای جای خالی تو را صدا می زند

تویی که قرار بود هیچوقت جایت خالی نباشد.

می دانی انتظار چیست؟

می دانی گریه های عصر های جمعه چقدر شکننده است؟

می دانی طعم بستر خالی اشک آلود چیست؟

حسرت شعری که نوشته شود اما خوانده نه

شیون متهمی که بی محکمه به دار آئیخته شود؟

می دانی شجاعت ابلهانه ما  چقدر ویرانگر است؟

نمی دانی!

این چمعه هم گذشت

دستانم خالیست

و تو دورتر از همیشه هستی

می دانم حال تو هم خوب نیست

می دانم تو هم بی تابی

آه ای نازنین

بیا با هم بگرییم؟

دلم گرفته است.

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 17 آذر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                             

و این تشویش من ابدیست

بی نهایت

و بی اندک امان

در این بن بست ترس و سرما

عشق چنان مترسک سر جالیز شده است

که از دور به ترس می ماند

و از نزدیک  به شوخی بی رمق

نه کلامی که از سر صداقت باشد

و نه اشارت چشمی که از سر ارادت باشد

هر چه است عشق مترسک است به کلاغ

دروغ و بی جان

هر چه است دیده گان خوش رنگ منجمد است

انگار جایی در اقصای دور

احساس جان به لب شده است

و عشق در یخ گیر کرده است

آه

دردناک است

لحظه ای که ابراز عشق باور نمی شود

و جواب یقین، شک است

دمی که پری افسانه های کهن،دروغ گوست

و فرشته باستانی قصه ها،شکاک است

و این تحریف بزرگی از عشق روزگاران من و توست.

وای که چه درد عظیمی است

کنایه از دیگران خوردن و نیش از دست عزیزان

می دانی

دلم بر حال غرور خودم می سوزد

که لگد مال شده اش هم ره به جایی نبرد

مرد اما زندگی نساخت

سوخت اما شراری ایجاد نکرد.

دلم گرفته است

و گمانم چاره اش در دست چشمان غرورشکن تو باشد.

اما جاده تمنارا گم کرده ام

دیگر غروری برای التماسی دیگر ندارم.

من جلوی تو کم آوردم نازنین.

خوش به حالت باشد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 1 آذر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

با من از ماندن بخوان

به آوازی که زیبایی نوای چلچله ها را دارد

و در من لرزشی از احساس به پا کن

تا ستونهای بیستون قلبم به نگاهی سردی از تو فرو نریزد

تا اعتمادم به عشق رنگ نبازد

من باشم و امید

تو مانی و نوید

من از یاس و یاسین نمی خوانم

من از هجر و فراق قصه نمی رانم

من یکباره گی از تو می خوانم

که عشق تو سر آغاز تمام قصه هاست

و

نگاه معصوم تو تفسیر گر جمله گی آیه های قرآن است

آه

ای همدم کرسی نشینی های شبانه من

ای همنفس تمام رعشه های عاشقانه من

با من از ماندن بگو

که حتی خیال ِ عزیمت تو برای سوگواری من کافیست

من بی تو یتیم خواهم شد

و جهانی از تنهایی شب های بی تو بیقرار خواهد شد

می بینی

بی تو همه بی تابند

و این تنها تقصیر تو نیست

این داستان تاریخی همه زیبارویان است

این سرنوشت نانوشته همه لیلی هاست

تویی که از خیمه لیلا می آیی

و چه وارث وفاداری به ارث بی و فایی او هستی!

من صدای کلاغ پایان قصه ما را دوست ندارم

با من از آغاز بگو

و حتی لحظه ای بی من بودن را تصور نکن

من ِ تحمل نشدنی را تحمل کن

من ِ درمانده را با تبسمی به زندگی برگردان

تویی که بی پیرایه خوب هستی

و بی زیور رعنا هستی

بی غرور مغروری

و بی ریا صادقی

من تو را عاشقانه می خوانم

ای عاشقانه ترین شعر مخمور کننده زمان

با من از شعر بگو

با من از ماندن و دم مشترک بگو

با من از عشق بگو.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 آبان 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                      

هوا سرد است

رویایمان یخ بسته است

و آرزوهایمان همرنگ تکرار شده است

سرها جز در گریبان مغلوب جای دیگری ندارند

و سلام ها به اکراه جوابی می یابند

آه

چقدر دردناک است قصه تنهایی نسل ما

و چقدر اسفناک است داستان پاییز یخ بسته ما

که زرد نشده به زمستان انجامید

و بی خزان برف اندود شد.

زمان سرد است

دلها سرد تر

قلب ها با تنهایی کنار آمده اند

و سینه ها محبت را برای همیشه از خود رانده اند

به هر که می نگری

سرتا پا سکون است و سکوت

نخوت است و غرور

وای از لحظه ای که بفهمیم

آرزوهایمان آنقدر تکراری شده اند که حتی ارزش حسرت خوردن هم ندارند

و زندگی چنان بی مایه می نماید که بودنش درد است و نبودش ترس

آه از این سرمای پاییزی بی پایان

آه از ستمی که تنهایی بر ما می کند.

هوا سرد است

و تنها حس دستان توست که شعله ای بر کلبه برف زده من می افکند

تنها آتش چشمان زیبای توست که این ظلمت هزار تو را درخشان می سازد

و همه یخ های تنم را آب می کند

حراراتم می بخشد

و زندگی را با خون بهاریش در رگ هستی ام جاری می سازد

آه ای تنها امید شبهای سرد من

ای همراه ابدی رویاهای صادقانه من

و ای پری هزار پر قصه های عاشقانه

من در دل این کولاک زمان

و در عمق حادثه تنهایی بشر

در دل این پاییز زمستانی شده

ودر خلوت خوابهای منجمد شبانه

امیدم به ایثار دیده گان توست.

من به معجزه ایمان دارم.

 

هوا سرد است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 22 مهر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

برگها می ریزند

جاده ها زرد می شوند

درختان عریان می گردند

و من غمگین

آه!

پاییز آمده است

و با خود بقچه ای باد آورده است

که بوزد

و دل خموده من را پریشان سازد

دیوانه تر کند

مستی بی منتم بخشد

از نو عاشقم سازد

دستم بگیرد و باز

به کودکی ام بر گرداند

مدرسه ام را یادم آورد

رهسپار کوچه های تنگم کند

کیفم در دست، لی لی کنان

زودتر از همه، در کلاس درس باشم

لذت مشق هایم که همگی نوشته شده اند

شوق بیستی که مادرم زودتر از همه باید ببیند

و توپی که پدرم برایم خریده است

آه

من دلم برای دیروزم تنگ است

من دلم برای تخته سیاه و دست های گچی لک زده است

کاش!

یک دم

فقط یک دم

بچه می شدم

دلم از بزرگ بودن به ستوه آمده است

کاش زمان را توان برگشت به عقب بود

کاش ساده گی را مجال زنده ماندن بود

کاش

کاش.

آی دنیا

از تو خسته ام

از این گردش دلگیر تو

و از این مردم هزار رنگ تو

از همه و همه گریزانم

من از این دریچه تنگ به همه سیاهیها می نگرم

درون قفسی هستم

که بیرونش زندان است

نه امید خلاص و نه شوق پریدن

درون چاهی هستم که بیرونش سیل است

من دلم گرفته است

و امیدم فقط به ذره عشقیست که در دل دارم

و شاید همین عشق این قفس ِ در بند را

و این چاه ِ  سیل زده را تحمل کردنی می سازد.

من از تو

دنیایی می خواهم پر از سادگیهای بچه گانه

مالامال از خاله بازی ِ من و عروسک هایم

بی تکلف و بی ریا

گوشه دنجی که عشقم را در دل بپرورانم

پاییزی که خش خشی از نو به پا سازد

و بارانی که آرامم سازد

آه

من از تو خودم را می خواهم.

.

.

وای از پاییز!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 11 مهر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                          

دلم یک جرعه باران می خواهد

و گوشه دنجی که با تو سکوتم را بشکنم

دیوانه وار به رویت چنان خیره شوم

که خجل شوی و چشمانت را بدزدی

گونه هایت سرخ گردد

و جانم پر آتش،

صدایت کنم

به اسمی که تو می خواهی

و تو غرق لبخند گردی!

 

آه!

دلم یک لیوان آرامش می خواهد

و دستان گرم تو را

که حریم امن دستانم باشند

زمانی که در هم گره می خورند

و در فضای بین دو تن به رقص در می آیند

و بدینسان

حس زیبای خوشبختی که به جانمان گسیل می شود.

چشم حسودان کور!

.

دلم یک چشمه عشق می خواهد

گوارا و جانبخش

زمانی که تو عاشقم می گردی

و من دیوانه

دلتنگم می شوی

مستم می کنی

حیاتم می بخشی از جنس افسانه

مماتم می بخشی از جنس جاودانگی

امیدم می دهی

آه! چه می گویم

رویا پردازم می کنی

شب زنده دارم می سازی

بر لبانم شعر می نشانی

ورد زبانم می شوی

و جهانی را از این وحدت عاشقانه به حیرت وامی داری.

.

.

دلم یک غروب دلتنگ ِ با تو را می خواهد

خورشیدی که می رود

و شبی که سکوت را هدیه می دهد

من باشم و تو

و شبی که با تو صبح می گردد.

.

دلم یک کوچه پاییز می خواهد

و گردش با تو را

صدای خش خش برگهای خزان دیده را

و شر شر باران جانفزا

می دانی گلم

دلم برای تو تنگ است

اینها همه بهانه!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 6 مهر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                                

در می گشایم

دستهایم را به ابرها می دهم

و نگاهم را به آسمان

کفش هایم را می پوشم

و راه می افتم.

 

دلم گرفته است

چون ابرهایی که با من در تکاپو هستند

چوششی کور برای رسیدن و آسودن

 

گم می شوم

در کوچه و خیابان

در شلوغی شهر

دوست دارم آنقدر راه روم

که به مکانی بی هیاهو برسم

من باشم و خیال

من باشم و رویای همراهی چشمان ِ تو

 

شهر ملتهب است

دود است و بوق

کثیف است و شلوغ

آه

هر چقدر قدم بر می دارم

حرکت دایره وار من به سکوت ختم نمی شود

از سر ِ غربت به اطراف نگاهی می افکنم

انگار همه قهرند

چون من

که هیچ کس را نمی شناسم

آه

من امروز چقدر تنهایم!

دست بر گونه ام می کشم

خیس است.

باران می بارد

دست هایم را می گشایم

تا تنم را به دست آب بسپارم

زیر نور چراغ سر ِ کوچه

قطرات باران چون در می درخشند

گریه ام می گیرد

و اشک و باران یکی می شود.

 

کوچه خالیست

انگار همه می دانند

که ضیافت من و باران جای غریبه ها نیست

که این بزم را فقط تویی شاید

 

 

یاد تو به جانم صاعقه ای می بخشد

وای که جای تو چه اندازه خالیست

تو نیستی باران معصومانه تر می بارد

تو نیستی

باران گریه بر انگیز تر است

تو نیستی

دلم به حال ِ تنهای خودم می سوزد.

می دانی

باران ِ بی تو

شکنجه است

باران ِ بی تو

بارش پر شتاب تنهائیست

چشم می بندم

و تو را می بینم

دست هایت رو به آسمان است

و با صدای بلند می خندی

نارون های آرام

و ناودان های کوچه

به هم آوایی ما امده اند

دست خیس تو را می گیرم

و دوشا دوش ِ تو قدم بر می دارم

شهر تعطیل است

هر چه هست

منم

هر چه نیست غریبه است

هر چه هست و نیست

تویی

نجوای بیقرار لب های ماست

و بارانی ست که پاییز را مژده آورده است

آه ای نازنین

می بینی چه خیال پردازم کرده ای؟!!

پائیزت مبارک





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 18 شهریور 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                               

با تو همه روزها آفتابی اند

 خورشید مهربانانه می تابد

و زندگی دوست داشتنی تر است

 

با تو

 بیشتر یاد خدا می افتم

و دعا هایم رنگ استجابت می گیرند

 

با تو

من آرزوی دیگری ندارم

آه

من و تو دنیایی می سازیم

به زیبایی چشمان رعنای تو

به شکوه قیام  و دل انگیزی بالایت

دنیایی پر از ساده گی کودکانه

که در آن اثری از دو رنگی نیست

هر چه هست مستی دستان ماست

هر چه نیست تلخی گفتار ماست

و چه نوای آشنای دارد سکوت لب های ما

وقتی که به هم دوخته می شوند

چه رشک برانگیز

چه متعالی

آه!

با تو همه چیز در اوج است!

چون عقابی بر فراز کوه

همانند ستونی بر افراشته از ایمان

و چه زیباست

هم آغوشی رویاهایمان

چه پر غرور

و چه آرزو کردنی!

 

با تو ستاره ها روشن ترند

ابرها کوتاه تر

و چینه ها بی معنا تر

تو که هستی

پاییز با حیات خانه ما غریبه است

و درختان همیشه سبزند

مثل سبزی سیال روح بی تاب ما

آه!

که این آرمش چقدر زندگی ساز است!

این انتظار چقدر تاب آوردنیست!

 

با تو می گویم

که با من دوری

می دانی؟

آنقدر نقش تو را در پرده رویاهایم نقاشی می کنم

که جَلد آشیانه ام گردی

و باور کنی

که این زندگی فقط با تو تحمل کردنیست!

 

کاش اینجا بودی!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 31 مرداد 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                                   

بگذار باور کنم

سبزی دستان ابریشمین تو را

و آرام سازم

قلبی را که بی تو با دنیایی جنگ دارد

وای اگر دستان تو بلرزند!

وای اگر گل اعتماد پر پر شود!

نازنین

من به مات ِ  صحنه شطرنج خو کرده ام

 ونا امیدانه به دنیایی از ترس که چشمان کهربائیت آفریده است، نگاه می کنم

و می بینم که عشق چگونه بی نبرد مغلوب می شود

و بدینسان

ما می مانیم و جاده ای که دو تکه شده است

ما می مانیم و اشک هایی که در خفا ریخته می شوند.

 

نازنین

با من از مهر بگو

که این سرمای دلهای ما ، حادثه ای را قبل از اتفاق می میراند

و خانه ا ی را پیش از بنا، آوار می سازد

با من از ماندن بگو

که کوچ تو، رحلت همیشگی امید خواهد بود

و سوگ دمادم چشمانی که تمام زیبائیهای جهان را در تو می بیند.

با من از زندگی بسرا

و بگذار شور به سرای بی ستون من باز آید

 و باور به عشقمان روحی تازه دمد

بخند

تا شعری  زاده  شود

صدایم کن

تا پایه عشقی پاک و بی بدیل نهاده شود.

 

نازنین

من به پای ایمانم تعارف نمی بندم

و باورم را به مشتی کلام نمی فروشم

با من به زبان عمل سخن بگو

بگذار عشق را چشمانت روایت کند نه زبانت

بگذارب وس ه را لبانت بسازد نه جملاتت

دوست داشتن را برایم زندگی کن

و مهر را برایم ترجمه گر باش

باش و بی ترس باش

بمان و با ایمان باش

ایمان به معجزه دستان گره خورده من و تو

باور به هم اغوشی ابدی دیده گان ما

.

.

من به آن روز ایمان دارم

ولی از جاده ای می ترسم که به مقصد نرسیده دو تکه می شود!

آه

ای نازنین،

می ترسم.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 21 مرداد 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                          

 

بی تو

من می مانم و خیال

شبی بی ستاره و نیمکتی خالی

گل هایی که بر بستر خواب تداعی گر تواند

نامت که گل واژه دعاهایم می گردد

آهنگی از سکوت

و خدایی که به این مستی  ِ  بی می  ِ من می نگردد

می بینی

بی تو

خیالت، نامت، آرزویت و خدا اینجاست

آه که بی تو جمع مان چقدر جمع است!

 

بی تو

ابرها عقیم اند

درخت ها بی بارند

بی تو

من تنهایم

و دلم به حال خودم می سوزد

که برای شادی بهانه ای باز نمی یابد.

بی تو از بود و نبود خسته ام

از تکرار کلافه ام

از تداوم دمادم نفس

از نفسی که بی تو هر لحظه اش نزدیکی پر شتاب به سوی تباهیست.

هر دم اش بی حوصلگی، بی خبری است

و کرختی خوابهای تنبل تابستانه را دارد.

از همه و همه خسته ام.

 

کنون که جاده ها در فراقت دراز تر از معمولند

حال که زمان کشدار است

و مکان چون ساعت شکسته اتاق من به خواب رفته است

تنها خیال توست

که هنوز بویی ازآفرینش دارد

از لحظه آغاز

ازدمی که گناه سیب ما را به هبوطی چنین غریبانه رهنمون ساخت

بویی از لحظه اول

که ما گِل ِ مشترک هم بودیم

و دست در دست هم به جهانی نو و ناشناخته و مالامال از ترس و شوق پا گذاشتیم

اه که این دنیای نو، بی تو چقدر تحمل نشدنیست.

 

بی تو

مانده ام چگونه اشک هایم را از مادرم پنهان سازم

که با  نگاهی به عمق تنهاییم پی می برد!

 

بی تو

حوصله خودم را ندارم.

 

دلم گرفته است گلم.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 14 مرداد 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                              

 

آه ای زیبا

دلم برای غربت چشمانت تنگ است

اما دستم به دامان گرم تو نمی رسد

ما اسیر منطق پوشالی خود هستیم.

و چرتکه در دست

حساب و کتاب می کنیم

و این گونه می شود که جمع  ِ من و تو هرگز ما نمی شود

تو تا ابد یک

من تا همیشه یک

حالم از این ریاضی به هم می خورد.

داستان ساده تر از این حرفهاست!

من تو را می خواهم

تو مرا می خواهی

اما دستانمان از ترس مردم از جیبمان بیرون نمی آید

که پیوند دست های ما جهانی را پر  حسد می سازد

در این گرگ و میشی که در آن گرفتاریم

و در این وانفسای که همگان ذات اصلی خود را در پستوی خانه شان پنهان کرده اند،

دلم برای من و تویی می سوزد

که نمی دانیم برای که زندگی می کنیم!

خود یا مردم؟

دل یا عقلمان؟

که دلت برای من می تپد وعقلت از من می ترسد.

آه چه دردناک است که قواره عشق ما با عقل سنجیده می شود

چه منطق بیماری!

 

آه ای مهربان!

مسیر رسیدن به تو هر روز طولانی تر از پیش می نماید

و تاول پاهای من هر روز نمایان تر

این آسمان غبار گرفته بی ابر

واین کویر تب گرفته بی جان

گویی گهواره مرگ من است

من در این سرزمین بی نشان

که گویی هرگز پای موجودی یدان نرسیده است

لحظه آمدنت را هر روز نا امید تر از دیروز آرزو می کنم

و لحظه به لحظه بیشتر باور می کنم

که قاصدک ها هم دروغ می گویند!

و ابرها راه زمین را گم کرده اند

چنان تو

که راه خانه من را گم کرده ای

انگار هیچ وقت وجود نداشته ای

گم و دور

آه

.

.

.

این جمعه هم گذشت!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 6 مرداد 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                           

 

چه کوتاه

چه با غرور

لحظه های من و تو گذشتند

بی انکه مجالی برای حس خوشبختی خود داشته باشیم

بدون انکه به ذکر نام همدیگر عادت بکنیم

ما با هم در یک لحظه، بی هم شدیم

لحظه ایکه آوار قصه فرو ریخت

قصه تلخ شراکت دستان تو

وبدینسان

 ستون های امید و آرزوی قلبی با خاک یکسان شد.

لحظه ایکه فهمیدم باز دیر آمده ام

و بکارت نگاهی از قبل دریده شده است

من مسحور نگاه رعنای بکر تو

و تو اسیر مظلومیت چشمان بیقرار من!

آه!

که رقص دیده گان ما چه هنگامه نافرجامی بود

برایت رخت سیاه نخواهم پوشید

دعا و نفرینت هم نخو اهم کرد

که تو در این سرنوشت بی تقصیری

می دانی گاه قبل از اینکه ما باشیم اتفاقی افتاده است

و دست ما کوتاه از تغییر حادثه است

زمانی

جایی در گذشته

دلی بسته شده است

نگاهی عاشق

تنی پر رعشه

و

صورتی بوسیده شده است

روزها پر شور و شب ها پر نور گردیده

و

دست هایی از هجوم عاطفه آتش گرفته است

روزها ، هفته ها و ماههایی به تکرار شیرین قهر و آشتی گذشته است،

و دلی

اه

چه می گویم!

دهانم لال!

من چه شجاع گشته ام امروز!

من به این داستان دیر آمده ام

و قهرمان قصه کس دیگریست

و من در دستان تو با کسی شریک نخواهم شد.

می دانی

من به چشم ها ایمان دارم نه فال حافظ

که چشم ها هرگز دروغ نمی گویند.

من لحظه ای را منتظرم

که روحم از حدس و شک عاری شده باشد

و تو

بی اندک مضایقه ای خودت باشی

لحظه ای که شک هم با قهرمان قصه مرده باشد.

و آنک

من باشم

تو

و شهری مشتاق

شروعی قصه ای پاک

من و تو

و خدا

چه می دانم

شاید ایندفعه حافظ دروغ نگوید!

.

دلم گرفته است

دلم به اندازه تمامی نگاه های دزدکی تو گرفته است

اما

چشمانم به آسمان است

 و امیدم به نذری که برای رجعت چشمان ب ک ر ت کرده ام.

 

نازنین

من برای ضربه خموشی دیگر از روزگار خیلی پیر گشته ام

از من سهرایی دگر نساز.

بگذار

من ایمانم به چشمان کهربائیت را از دست ندهم

مرا با معصومیت لبخندت آشتی بده

مرا به امیدم باز گردان!

 

دلم گرفته است

و تو در این حادثه بی تقصیری!

 

کاش !

بگذریم عزیز

بی خیال





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 3 مرداد 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                           

امشب به نام تو صبح خواهد شد

به نام تویی که نمی شناسمت

و این معجزه ناب

تنها از چون تویی بر می اید

که از جنس اسطوره ها هستی

از نوع شاهزاده گان باستان

و از خمیر مایه دامن کشانان کهن

 در این صحنه ئ  تهی از نور

و در این کشمکش  ِ  نا امیدانه ی روح من و خیال تو

تو ان ستاره ای هستی که پشت هزاران هزار ابر پنهان شده ای

هستی اما نمی تابی

می خندی

 اما سرد

می بخشی

 اما با کینه

و این یعنی حیرانی من

 و تلاطم روحی که از تو فقط چشمانت را می شناسد.

 

امشب به نام تو صبح خواهد شد

و من تا سپیده نام تو را تکرار خواهم کرد

نافله ای خواهم خواند پر از شمیم یاد تو

خلوتی خواهم ساخت

من

خدا

و خیال چشمان کهربایی تو!

زندگی خواهم کرد

شوق تو را

آرزوهایم را دوباره خواهم چید

و به خدایم خواهم بخشید

تا مگر او مرا به آنی برساند که ناشناخته مرا به خود می کشاند.

که فقط خدا معنای تنهایی را می داند.

 

امشب نیز یکی از همان شب هاست!

و چقدر باشکوه است

همراهی باران با نیایش نام تو

و این اگر معجزه نیست پس چیست؟

 

نازنین!

امشب قرار نیست خوابم ببرد

حتی اگر از صد تا به یک وارونه بشمارم

کاش بودی و ستاره به دنیای تاریک من زو زو می زد

کاش بودی و باران به همنوایی ما می آمد

دلم گرفته است

قلمی در دست

شوقی در دل

آرزوهایی تلمبار شده در سینه

و شبی که به نام تو صبح خواهد شد

تویی که نامت را نمی دانم

داستان خنده داریست، نه؟

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 31 تیر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                        

 

دستان من و تو

شاید

در یک جایی از قصه در هم گره گردند

چنان چشمان ما

لحظه ای که بار اول در هم خیره شدند

و این اتفاق کمی نیست.

 

می دانی مهربان

من زهر ِ  بازی روزگار را چشیده ام

من گریز ِ همواره خوشبختی را دیده ام

اما افسوس

که هنوز تشنه ی چشیدنم

هنوز مظطرب ِ دیدنم

انگار تشنه گی روح خموده مرا امید ِ سیر شده گی نیست

و هر چه بیشتر می نوشم

لب خشک تر می شوم.

 

هوا سنگین است نازنین

روزهایم به روزمره گی و شبهایم به شب مرده گی می گذرند.

دوستانم مدتهاست در آبادی همسایه خانه گزیده اند.

اشنایانم سالهاست اسمم را فراموش کرده اند.

من مانده ام

و خاکستری امید

که هر لحظه بشارت ِ شعله ور شدنش می رود.

منم و جرعه ای عشق

که هر دم شوق ِ دریا شدنش است.

منم و خیال ِ دستان گرم تو

که هر آنش داستانی نومی آفریند،

هر نفسش شبی را بر می خیزاند،

و بستری را پر آب می کند،

که خیالی که به اشک نینجامد بی حاصل است.

 

آه از سکوت شب های بی تو

اه از داستان های تکراری من و دستان نازک آسای تو

شعر هایی که همه می خوانند جز تو

و این حدیث پر غصه ایست  عزیز

که نگاهی دیده می شود

اما خوانده نه

نیازی به گوش می رسد

 اما شنیده نه

نگاهت می  کنم

دیده ات می دزدی

عشقت می دهم

شکّم می بخشی!

اه که من سزاوار ِ این همه ناز نیستم

من از دست این همه تنهایی به تنگ آمده ام

و امیدم به معجزه ُ دستان توست.

 

دستان من و تو

 شاید

در یک جایی از قصه در هم گره گردند

چنان چشمان من و تو

و این اتفاق کوچکی نیست عزیز.

.

.

عشق باشد.

 

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 24 تیر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                           

تا تو نگاه می کنی

ترسو ترین مرد جهان می شوم

و بی اندک مقاومتی تسلیم وحشیت نگاهت می گردم.

 

تا تو می خندی

غم دنیا در دلم می شکند

حیران می شوم

از این همه مستی ناب

از این هجوم  ِ بی منت  ِ زیبایی

با لبخندت اوج می گیرم

آسمانی شده و در پهنه بی کران دیده گانت غرق می شوم

و بدینسان در زیبایی محو می گردم.

 

تا تو نگاه می کنی

رعشه ای تنم را می لرزاند

قلبم به شتابی گران میفتد

پاهایم سرد می شوند

منجمد می شوم

خشک ِ خشک

دیگر هیچ کس را نمی بینم

من می مانم و رویایی محال

که کاش نگاهت تا همیشه با من بود.

 

تا تو صدایم می کنی

خوشبختی دق ِ باب می کند

گوشم آشنا ترین نغمه جهان را می شنود

تبی وجودم را می سوزاند

موجی درونم را می لرزاند

من می مانم و حیرانی ناب

با نگاهم می گویم

مرا به اسم صدا کن

صدایم کن

تا امان یابم

تا احساس آرامش به کلبه طوقان زده ام باز اید

تا یادم بیفتد

که هنوز زنده ام

هنوز ارزش دوست داشته شدن را دارم

و هنوز به آخر جاده چند فرسخی باقیست!

 

تا تو می ایی

یک پارچه ترس می شوم

نیامده،  ترس  ِ رفتنت، وجودم را می آزارد

که همیشه گمان کرده ام

تو تنها مهمانی

که با من  ِ  پیر

فقط برای چند روز می مانی

برویم خیره می شوی

و من نگاهت می کنم

که شاید از چشمانم بفهمی این همه نیاز را

آه ای دلپذیر

مظلومیت نگاه  ِ  خسته  ِ  مرا می فهمی؟

که چه نا امیدانه التماست می کند؟

که چه بینوا عاشقت شده است؟

آه!

کاش سئوال خفته در ورای چشمانم را می خواندی!

کاش می فهمیدم که دوستم داری؟!

.

.

تا تو نگاه می کنی

ترسو ترین مرد جهان می شوم! 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 17 تیر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

                           

 

گاه تنها صدایی جاده ای را می شکند

و مسیری را متلاطم می کند

چنان می لرزاند

که موج صخره را

که باد شب را

دیوانه می کند

جهانی از نو می آفریند

جهانی پر از مستی های بی دلیل

دنیایی لبریز از اشک های دیدنی

که ریخته شوند

و گونه ای را با لذت خیس شدن آشنا سازند

لذت گرییدن برای عشق

زمانی که جای کسی خالیست

دلی گرفته است

و سینه ای را تشویشی می میراند

زمانی که شبی از هیجان بی نصیب است

شبی پر از ستاره، اما بی نور!

شبی تهی تر از دستان تنهای من

شبی بی رمق تر از احساس ت َرَک خورده ِ من

وای

شبی بی حضور تو!

 

گاه تنها نگاهی ، قیصی را مجنون می کند

تیشه ای می آفریند که بیستونی را بی ستون می کند

می نگرد

می آفریند

و

آباده ای را خرابستان می کند

گاه نگاهی آنقدر آشناست

که انگار یک زمانی، جایی، قرنها به آن خیره شده باشی.

وهمین نگاه غریب ِ قدیمی آشفته ات می سازد.

 

گاه تنها نوایی آشنا دیوانه ات میکند

و تو را به خاطره هایت می کشاند

تو می مانی و روزها و شبانی که داشته ای

چشم می بندی و در خیال او را می بینی

خود را در کنارش باز می شناسی

می خواهی یکپارچه فریاد شوی

و بگویی

که من از این همه تنهایی به ستوه آمده ام

من ساعات با تو بودنم آرزوست

من عطر اغوا کننده تو را می خواهم

خنده بنیان افکن تو را

ضرب اهنگ قلب مهربان تو را

آرامش اغوش تو را

من چشمان خمار تو را می خواهم که از بیم حسودان دزدانه به رویم می نگرد

من تو را می خواهم!

 

 

و اینک جمعه ای دیگر

من و اندیشه های سالیان سال

من و ضجه های تنهایی ام

در دل این جمعه های سمج  کشدار

دلم برای آبتنی در برکه رویایت تنگ شده است

و باز، مثل همیشه

خود را با یاد تو مشغول می سازم

نامت به تکرار می گویم

و این تنها دلخوشی روزگار من ِ بی توست

می دانی عزیز

گاه تنها ذکر نامی، زندانی را تحمل پذیر می کند!

گاه تنها ذکر نام تو ........... .

.

.

کاش کنارم بودی.

  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 12 تیر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

کاش تو همان راز ابدی من باشی

رازی به مرموزیت نگاه تب دارت

هنگامی که معصومیتی را نشانه می رود

و بی تابی را بی عنان به عالم مستی رها می سازد.

رازی به پهنای سلام پر شرار تو

که چون صاعقه، به آنی دلی را رسوای خلق می کند

سلامی که امیختگی دردناکی با بدرود دارد

و ترسی زندگی سوز از لحظه ناگزیر آخر می آفریند.

رازی به ژرفای شب پر شده از خالی آغوش تو

زمانی که بستری می گردد برای سیالیت دل من و تو

تا در بیکران آن جاری شوند

و از هم نفسی خود

و از بوسه های عاری از گناه خود

سرمشق زندگی گیرند

و تا صبح دفتری را به تکرار این مشق پر کنند.

تا در مخمل ابریشمین آن،

آرامش خفته در چشمان یکدیگر را برای شبی به بند کشند

و از زندگی یک شبی را با هم زندگی کنند.

آه

ای تو

ای بزرگترین گناه من

کاش تو همان راز ابدی من باشی.

می دانی

من نام تو را پیش هیج غریبه ای نخواهم برد

من نام تو را به گوش نامحرمان نخواهم سپرد

من تا زندگی جاریست

خاطرات تو را در سینه مسکین خود چون رازی کهن نگه خواهم داشت

و تا جان در بدن دارم

به شب هایی که با رویا و عشق بازی تو صبح شدند رشک خواهم ورزید

در آیینه خیال با چشمان شهلایت

و با لب های بیمارت سیب گناه خواهم چید

یکپارچه، تو خواهم شد

با تو تمام قد آواز خواهم شد

با تو خلوتی خواهم آفرید

و رازی

آه،

کاش تو همان راز ابدی من باشی!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 4 تیر 1390 :: نویسنده : رضا عالش زاده

            

                             

 

رویای رنگ گرفت

دلی عاشق شد

دو دستی در هم گره گردید

تلاقی افسون مانند ِ  دو نگاه

و حرارت بی پایان دو همراه

و بدینسان

بوسه ای آفریده شد.

آغوشی از خلوت سالیان  ِ سال رهایی یافت

هیجان هم آسایی دو روح، آرامشی را به شورش کشاند

غرور تملک همدیگر

وبدین گونه شبی ، هزار شب شد!

قصه هایی که در جان مخملی شب جاری شد

گوشی که نوازش زبانی را حس نمود

و لبی که لبی دگر را به سکوت وادار کرد.

تن زنگار بسته ای که با آب اعتماد غسل گرفت

و شوری که در بستر خیال خواب را بی خواب کرد!

آه

که جشن پیوند رویاهایمان چقدر زود پایان یافت!

آه

که خواب آغوش من و تو چقدر کوتاه بود!

آه که ما چقدر زود به طلوع خورشید رسیدیم!

مدتهاست چشمانم را می بندم

مگر خواب ِ جانبخش تو را بینم

اما انگار

رویای تو نیز خواب بود

خوابی چون خانه ی ویران من خراب!

.

.

رویایی رنگ خواهد گرفت

و دلی.....  .

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
درباره وبلاگ


و تو رفتی و زمین با همه وسعت خود خالی شد.
اکنون من و خیال تو و بارانی
که فقط به یاد تو می بارد.
با نبودنت نخواهم ساخت که هنوز
باور دارم آن بالا خدایی است
که به این بازی زیبای ما با خنده می نگرد.
چون باور دارم تو خواهی آمد
و باز جشن سه نفره ما بر پا خواهد شد.
من ، تو و باران،
همچنان منتظرم ،
باور کن


مدیر وبلاگ : رضا عالش زاده
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی